بعد از مدت ها تلاش در اینترنت , سر انجام تصمیم گرقتم تا تمام اطلاعات , تجربیات و معلومات خودم را در یک سایت ثابت قرار دهم . همچنین تمام فعالیت هایی که در سطح اینترنت یا غیر آن انجام داده ام را به صورت متمرکز در یک وب سایت قرار دهم .
این وبلاگ شامل دسته های متعددی در زمینه های مختلف است که هر گروه خوانندگان خود را دارد . همچنین علاقه شخصی خودم نیز بود تا یک اثری را از خود به عنوان یادبود برای آیندگان قرار دهم که امیدوارم بتوانم مفید باشم .
در این وبلاگ من در زمینه های تخصصی خود و همچنین موضوعات حاشیه ای احتماعی و شخصی مطلب خواهم نوشت .
Bad Luck
I stayed at my wooden cabin near the marsh during the summer. It was hot and I was boring, excused and nothing to do. For the previous weeks I’d worked for the shipping company. Now it was closed until another season. I found a book, just had a look at it, browsed pages and at last I threw it over the desk. After that I stood up and crawled to kitchen, Wondered if I could find something to eat, Opened the fridge and remember that it’d been broken. In it were nothing but expired food.
“Oh, God-dammit”, I said. I found dried bread, took it and backed to my torn couch and started sucking it and tried to remember how much my life was better before I was born.
In that time, I heard a noise. Air condition stopped working and it was the last thing I really needed. I stared at it for a while, got furious and threw my dried bread to it. While my bread was flying toward the air condition, I just got regretted.
A bit after I was thinking that I was jobless, my fridge had broken, my air condition stopped working and the last thing I cared about and I had was my dried bread which lied on the ground and was spread.
It was the time I said, “Oh Crap!”
Yeah , it happens …
When you wake up and pray for good occurrences but till night nothing happens …
You just tell yourself that it’s okay , tomorrow something is coming up … but days are rushing by you and it just gets worse.
it’s the time that happens. you are hopeless , you are irreversible and you have nothing to do because you are not even real .
no , you are not existed … you are forgotten by world and all good things are for others.
you always wait for satisfaction but it never happens!
Usually we can a question to ask. It doesn’t matter what the question is or who do we ask to , we just ask because we think that we need to know the answer.
Now , I bet the first question you will ask after visiting this page is that what the hell am I doin’ here ?
Many people start a new job , thing or etc with out any reason even. Most of the time if you ask them why you do this , they’ll answer immediately I don’t know. so for love of god let people do whatever like don’t push them pressure .
You don’t know what will happen when you try to make them useful . Actually you stop them to progress .
Sometimes Life without reason is just that all of us need.
– >
تحقیقات پلیس در همان ابتدا با مشکلات زیادی مواجه می شود. پلیس هیچ دلیلی را نمی تواند برای این مرگ ها پیدا کند . همچنان آنها اتقاق می افتند و بازرس با سرنخ عجیبی در بیمارستان جین روبرو می شود …
———
دانلود نسخه PDF قسمت سوم مجموعه ساعت ۷ از بخش مقالات سایت .
– >
سه مرگ مشکوک در سه روز پشت سر هم و ساعت معین آغاز ماجرایی خواهد یود که تا مدت ها گریبانگیر اداره پلیس و کاراگاه هوشمند آن خواهد شد . پلیس تحقیقات خود را به صورت گسترده آغاز می کند اما پیدا کردن کوچکترین سر نخ ها نیز مشکل است . . . .
———
دانلود نسخه PDF قسمت اول و دوم مجموعه ساعت ۷ از بخش مقالات سایت .
گاهی وقت ها سنگینی متشخص بودن بد جوری حالم را می گیرد . کلماتی نظییر کلاس و جنتلمنی روی دوشم سنگینی بسیاری می کند .
زمانی می بینم ، انسان هایی را که در اوج سادگی ، کنار خیابان راه می روند ،حرکاتی را از خودشان نشان می دهند که باعث گرد شدن چشم های اطرافیانشان می شود ، مادران به فرزندان گوشزد می کنند که مبادا تو آن کار را کنی ، لبخند های نهفته در دل نظاره گران نقش می بندد و برداشت های بی رحمانه شروع می شود … اما در دل آن شخص هیچ چیزی نیست . حتی برایش مهم نیست در اطرافش چه می گذرد .
دوست داشتم گاهی از درون خودم بیرون بیایم ، پرس چلوکبابی بگیرم ، وسط پیاده رو چهار زانو بنشینم و با دست آنرا حریصانه بخورم .
دوست داشتم گاهی به شکل غیر طبیعی ، به مانند یک قورباغه در بین جمعیت بدوم .
دوست داشتم گاهی سر از پنجره ماشین در حال حرکت بیرون بیاورم و جیغ بکشم .
دوست داشتم گاهی به مانند هر آدمی بی سرپناه ، زیر سایه درختی بر روی جدول پیاده رو بنشینم .
دوست داشتم گاهی چیز ها را سریع درک نکنم . در واکنش مسائل ساده فقط بگم « ببخشید من متوجه نشدم … »
دوست داشتم گاهی در نظر دیگران خنگ بنظر برسم . ساده و بی کلاس باشم . متشخص نباشم . انسان باشم … شاید این همه انسان ها ازم فاصله نمی گرفتند.
دوست داشتم گاهی پای حرف های آدم های معمولی ،کسانی که دیده نمی شوند بنشینم . آنها با دیدگاه ساده و اشتباه خودشان بر روی استدلاهایشان پای فشاری کنند و من تنها لبخندی بزنم و خیره به آنها نگاه کنم و بشنوم .
حال تنها دوست دارم گاهی همه انسان ها ،متشخص و بی تشخص . با کلاس و بی کلاس و هر با و بی دیگری … را باهم بیینم . . .
اغلب پیش می آید تا دیالوگ های تکراری را روانه انسان های متفاوتی می کنیم .
به طور مثال من در عرض دو هفته با ۱۲ راننده تاکسی راجب به یک مسئله خاص صحبت کردم و یک ایده را به همه آنها انتقال دادم .
از میان این ۱۲ نفر تنها چهار نفر حاضر شدند به ایده من گوش بدهند و فقط یک نفر آنرا پذیرفت .
ایده مطرح شده منطقی و قابل لمس بود اما از آمار به دست آمده می توان دریافت که قابل درک نبود.
اینکه چه عاملی باعث می شود شما نتوانید در یک جمع از ایده های خودتان دفاع کنید و آنها را قابل پذیرش کنید , بحثی کاملا گسترده است . اما وقتی شما این ایده را در سطح گسترده در اجتماع مطرح می کنید نمی توانید انتظار داشته باشید که همه به یک میزان آنرا درک کنند.
شعور اجتماعی فاکتوری است که در جامعه های مختلف متفاوت و قابل تغییر است . اگر جامعه های یکصد , دویست یا سیصد سال پیش را به جامعه های کنونی مقایسه کنید می توانید ببینید که این شعور اجتماعی در طور زمان رشد کرده تا به چیزی که اکنون می بینیم رسیده .
اما نکته مهم اینجاست , چگونه باید ایده ای را که فراتر از شعور اجتماعی یک جامعه است را قابل پذیرش و عملی کرد !!؟
اگر نگاهی به جامعه خودمان بندازیم ما در حال حاظر مثال هایی داریم که تاپیش از آن تصور استفاده از آن سیستم ها محال بود. به طور مثال در حیطه تکنولوژی می بینیم که مردم روز به روز گرایش بیشتری پیدا می کنند.
من دوست دارم این موضوع را با شما شریک باشم تا در پست آینده از نظرات شما ( که اگر داده شد ) نتیجه گیری بکنیم و من راه حل را ارائه کنم . . .
ساعت هفت اولین داستان نیمه بلندی است که توسط من نوشته شده و پس از مدتی که از ویرایش آن و همچنین اخذ نظرات مختلف توسط خوانندگان گذشت , تصمیم گرفتم تا به عنوان یک سریال مکتوب در این وبلاگ قرار بدهم .
ساعت هفت داستانی خیالی از وقایع اتفاق افتاده در شهری است که مبنی آن به رفتار های انسان ها در طول یک دوره زمانی بر میگردد . این داستان با شیوه ای متفاوت از آنچه تا به حال خوانددید نوشته شده و سعی گشته تا تنها به کلیات موضوع و اصل داستان پرداخته شود از این رو مسئولیت طراحی جزیئات به خواننده سپرده شد .
این سریال وبلاگی به گونه ای طراحی و تدوین شده که هر هفته تنها بیست تا سی دقیقه از وقت خواننده را بگیرد ( مطابق آنچه یک قسمت سریال زمان می برد . ) از این رو پیش بینی می شود که نهایتا در حدود ۱۲ تا هفته طول خواهد کشید .
دوستانی که علاقه مند به حمایت از این شیوه و داستان هستند می توانند بنر داستان و یا لینک صفحه داستان را در وبسایت و یا وبلاگ خودشان قرار دهند.
امیدوارم این داستان باعث ایجاد لحظاتی خوب برای شما شود.
با تشکر فراوان
بهروز