نوشته شده توسط بهروز در تاریخ تیر ۱۸, ۱۳۸۹
مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا… !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا !!؟ چرا چشم آدمی تنها و تنها تلخی ها را می خواهد ببیند ؟
نگاه منفی انسان ها , همیشه معطوف به نکردن ها , نخواستن ها , نداشتن ها , نبودن ها و …
این زندگی روزانه پر شده از اگرهایی است که هیچکدام در آینده یا حتی حال نیستند .
انسان نگران است … نگران چیزی که یک قرن پیش اتفاق افتاده , نگران نسل بشری که دو هزار سال می زیست و نگران چیزهایی که حتی مربوط به آنها نیست …
انسان نمی خواهد … نمی خواهد فراموش کند دیروزی را که خراب کرده … نمی خواهد رها کند بی ثمر بودنش در دفتر خاطرات را … نمی خواهد جدا شود از گذشته اش
انسان می ترسد … می ترسد از فردا … می ترسد که نکند فردایش مثال امروزش پر از واهمه و ترس باشد … آری او می ترسد از پایان چیزی که حتی شروعش نکرده.
و این ترس … آری این ترس … که حتی انسان نمی فهمد که این ترسش است که تک تک روزهای آینده اش را به صفحات خاطراتش اضافه می کند و انسان هیچگاه نخواهد فهمید همه آن اتفاقاتی که برای نیفتادنشان اشک می ریزد , روزگاری بودند در آینده و او هرگز آنها را ندید و نخواست ببیند …
امروز , آینده ماست و این آینده خیلی زود به گذشته تبدیل خواهد شد .
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹
چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و با تلخی گذشته وداع نکرد !؟
خاطرات ورق می خورند و می گذرند , چه تلخ و شیرین …
اما امروز , روزی است که می خواهم از تو بگویم , فقط تو …
اگرچه , روزگاری بود , که صداقت ها گم شده بودند , اما تو آنرا پیدا کردی …
اگرچه , روزگاری بود , که محبت ها فراموش شده بودند , اما تو آنرا به یاد آوردی …
اگرچه , روزگاری بود , که عشق نابود شده بود , اما تو آنرا احیا کردی …
و اما …
امروز تمام دنیا برای توست , برای تویی که تمام وجودت برای دنیا بود .
امروز تمام ترانه ها برای تو می خوانند , برای تویی که همیشه ترانه می خواندی .
امروز همه طبیعت هم صدای توست , برای تویی که تک صدا برای طبیعت می سرودی .
امروز روز پرواز توست , تویی که همیشه برای پرواز دیگران بال بودی .
برای دیروز , امروز و فردا …
و برای تمام دنیا , تمام ترانه ها , همه طبیعت و بالی که برای من هدیه داده بودی . . .
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹
شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب …
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست …
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم .
روزگاری انسانهایی را می شناختم که شیفته کمک کردن بودند .
انسان هایی که نمی رفتند , اگر دیگران نمی رفتند . نمی گفتند , دیگران نمی گفتند . نمی خواستند , اگر دیگران نمی خواستند و یا حتی نمی خوابیدند اگر دیگران خواب نبودند .
اما امروز آدم هایی را می شناسم که می روند که دیگران نروند , می گوییند که دیگران نگویند , می خواهند که دیگران نخواهند و حتی می خوابند که دیگران را فراموش کنند .
حال به این فکر می کنم که در آینده چه دسته از آدم ها را خواهم شناخت …
دسته: شخصی |
۲ دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ اسفند ۲۷, ۱۳۸۸
گاهگاهی … سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است …
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و … واژه هایی که در گذشته اسیر فراموشی شده اند و در یک روز , یک لحظه خاص , به یکباره به ذهن هجوم می آورند و غمی نهان قلب آدم را می آزارد که ای کاش … ای کاش و ای کاش …
حال عجیب است که هیچ کس حتی لحظه ای به داشتن ها , بودن ها , دست یافتن ها … فکر نمی کند که امیدی هستند در دل روشن آینده . که شاید در آن لحظه سخت , در آن لحظه تلخ واژه ایست بی همتا که انرژی نهان آن , می سازد انسان را از نو …
که سر سپردن به دیوار و جستجو در گذشته بی انتها , فقط و فقط ظلمت را عمیق تر می کند و لحظه هایی که صرف این جستجو می شوند هرگز بر نمی گردند .
آینده , اتفاقی است که زودتر از آن چیزی که فکرش را کنیم از راه می رسد و میگذرد و همیشه این انسان است که آینده را در گذشته جستجو می کند …
دسته: شخصی |
۱ دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۲۷, ۱۳۸۸
بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.
آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی را دیدم که روزگار دیر آنرا میشناختم . آدمی بود که هر جا می رفت , دورو برش شلوغ می شد . همه دوست داشتند با او حرف بزنند و افتخار می کردند به حرف زدنش با آنان .
بزرگتر ها بچه ها را جلو می بردند تا مرد بودن و مردانگی را از او یاد بگیرند . کسی امضا نمی گرفت اما خوب جوانان مرتبا حرف هایش را تکرار می کردند و سعی می کردند مانند او رفتار کنند .
یادم است اگر جایی مشکل ایجاد می شد , او نفر اول بود که آنجا بود . همیشه همه مشکلات را یک جوری حل می کرد که همه راضی می شدند . یک عالمه دعای خیر پشتش بود .
همیشه برام سوال بود , این آدم با این همه قدرت و استقامت در تنهایی خود چه کار می کند ؟ مگر می شود مشکل نداشته باشد ؟ مشکلاتش را چه می کند ؟ یکی از آرزوهام و مشغله فکریم همیشه این بود . وقتی آن روز , صورت آشنایش را از راه دور دیدم , اول کمی شوکه شدم و بعد خوشحال و بعد دوباره شوکه شدم .
آن آدم با آن همه طرفدار , روی جدول کنار خیابان نشسته و به شمشاد ها تکیه زده بود و جلویش را نگاه می کرد . مردم بی تفاوت از کنارش می گذشتند و حتی کسی به او توجه نمی کرد . نزدیک تر شدم , موهایش بی رنگ بود و بدن تنومندش ضعیف شده بود .
صورتش سفید بود , صدایش زدم و سعی کردم با احترام سخن بگویم . جوابم را نداد و همانطور خیره به جلو بود .
دوباره صدایش زدم و جوابی نگرفتم . دستم را سر شانه اش گذاشتم و بی جان به زمین خورد …
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸
قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .
گشتیم وهنوز میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم و هنوز می رویم , به مقصدی که هزاران بار آنرا فتح کرده ایم وهمچنان به امید تفاوت بی خردانه تلاش می کنیم .
خواستیم وهنوز می خواهیم , بیشتر و بیشتر ها را و می دانیم که نتوان یافت محال ها را .
پرسه زدیم و هنوز پرسه می زنیم , در حیاط خلوت آدم ها , که شاید پیدا کنیم عشق را , بی توجه به آنکه عشق را در پستوی قلب هایمان جا گذاشتیم .
بی صفا و بی هدف , بی انگیزه و حفیر , بی آنکه درس گیریم , بی آنکه بفهمیم , به آنکه به خود آییم یک لحظه , و بی هزار چیز هزاران خواسته , هنوز میگردیم و میرویم و می خواهیم و پرسه می زنیم برای تمام بهترین ها و هیچگاه لحظه ای درک نکردیم که روز و روزگاری همه آن بهترین ها به دنبال ما می گشتند و می رفتند و می خواستند و پرسه می زندند ….
قسم به بهترین هایی که بودنشان ناچیز است و نبودنشان همه چیز …
دسته: شخصی |
۲ دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۸, ۱۳۸۸
گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …
به کدامین بهانه شنیده ها , دیده ها و گفته ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه شنیده ای هست , نه دیده ای و نه گفته ای !!؟
به کدامین اشتباه , مجرم شدیم در حریم نگاه مردمی که اشک شوقشان با اشک وحشت و نفرت عوض شد !!؟
به کدامین عشق , فراموش کردیم حقیقتی را که عاشقی را یادآورمان می شد !!؟
حال که از شیرینی به تلخی نشسته ایم … حال که از باهم بودن به انزوا رسیده ایم … حال که از زندگی به مرگ بسنده کرده ایم …
به یاد آور کلام زندگی را , که از این روزگاران باقی مانده , سهم ما جاودانگی تخلی , انزوا و مرگ نباشد .
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ دی ۱۵, ۱۳۸۸
آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست تلاش بیشتر می کردیم , که شاید باید محکم تر , یا بالاتر می ساختیم . که شاید نباید آنقدر رویایی می اندیشیدیم …
آری شاید رویا , شاید این رویا بود که تکه های کوچک و نازک چوب را , آهن هایی محکم و ضخیم جلوه میداد , این رویا بود که ما را می پنداشت به چیزی که وجود نداشت .
که نشنیدیم صدای غرش بی رحم باد , در بهار را . که ندیدیم طبیعتی بی رحم را و باور نکردیم که دنیا می تواند از لطافت پاییز , از مهربانی پاییز یا از صداقت , پاکی و سفیدی زمستان , عوض شود به بی رحمی تند و کشنده تابستان .
اینک همه چیز عوض شده , دنیا چهره ای تغییر داد و مشخص شد که همیشه لطفات و سبزی , رنگ مهربانی ندارد , سرود عشق , محبت و صمیمیت نمی خواند . که زمستان بود که انسان ها را گرد هم جمع می کرد , که آنها را به یکدیگر در کنار شعله آتش ی , نزدیک می کرد و ترانه مهربانی , محبت , صداقت و عشق را فریاد میزد .
حال نمی دانم بر سر آشیانه مان چه خواهد آمد , اما می دانم دگر بار که عزم آشیانه ساختن کردیم آنرا نه برای پاییز و زمستان پاک , بلکه برای بهار و تابستان ظالم بسازیم که معلوم نیست اینبار از پس نقاب سبز آنها چه برون خواهد آمد . . .
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ دی ۸, ۱۳۸۸
توی زندگی بار ها شده تا به مسائل مختلفی برخورد می کنیم که می بایست راجع به آنها عکس العمل نشان دهیم . خبری را از کسی میشنویم و راجع به آن فرد قضاوت می کنیم .
فراتر از آن , در زندگی روزمره بار ها و بارها آدم هایی را می بینیم که سعی می کنیم به نوعی در ذهن خود تعریف شان کنیم .
یک قضاوت یا دیدگاه معمولا بر اساس چند فاکتور مختلف به وجود می آید :
۱ : تجربه
۲ : علم و درک
۳ : قدرت تحلیل ( احساسی یا منطقی )
اگر ما بخواهیم قضاوت ها و یا دیدگاه ها را در دو گروه تقسیم کنیم , به این دو می رسیم :
۱ : خوش بینانه – مثبت نگری
۲ : بد بینانه – منفی نگری
تفکر های مثبت یا منفی اساسا در لحظه اول شکل می گیرند , یعنی به محض اینکه یک اتفاق می افتد مغز و اولین واکنش را نشان می دهد . تفکر مثبت یا منفی رابطه مستقیم بر قدرت تحلیل افراد دارد . کسانی که مرکزیت احساسی دارند بیشتر گرایش منفی و کسانی که مرکزیت منطقی دارند مثبت نگر هستند .
اما هیچ یک از اینها خوب نیستند . مثبت نگری باعث خونسردی و بیخیالی فرد خواهد شد و او را به شدت تنبل می کند و تحرک شخص را در واکنش به اتفاقات نابود می کند . همچنین منفی نگری صرف باعث ایجاد تشویش و نگرانی های بی مورد می شود که از درون به شخص ضربه می زند .
اگر برای هر کدام این دو درصدی ( % ) در نظر بگیریم شاید بهترین نسب ۶۰% مثبت و ۴۰% منفی باشد.
لازم به ذکر است که نوع دیگری از تفکرات وجود دارد که به آنها اندیشه و دیدگاه های تحلیلی گفته می شود که این مورد هیچ ارتباطی با بحث پیشین ندارد . و آن زمانی است یک شخص یک موضوع را تحلیل و نتیجه گیری میکند . که این نیز در دو بخش تقسیم می شود :
۱ : تحلیل مثبت
۲ : تحلیل منفی
دسته: دیدگاه ها |
بدون دیدگاه »
برچسب:
نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۲۶, ۱۳۸۸
ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست .
همراه من : اون یارو چرا اینجوری نگات می کنه ؟
من : نمی دونم , آشنا نیست ؟
همراه من : نه فکر نمی کنم .
من : خدا رو شکر , فکر کردم ارث باباش رو خوردم .
اون : ببخشید آقا شما قبلا توی (***) نبودید ؟
من : چطور ؟
اون : ایول , چقدر من دوست داشتم شما رو از نزدیک ببینم , یادتون اون روز من اومدم پیشتون راجع به ( *** ) صحبت کردیم ؟
من : راستش من حافظه ام زیاد خوب کار نمی کنه .
اون خطاب به همراه اون : تو یادته !؟ وای عجب شانسی .
اون ادامه داد : شما اصفهان چکار می کنید ؟ دوباره برای برنامه خاصی اومدید ؟
من : آره دیگه , چاره ای نبود . . . نمیگذارند آدم استراحت کنه .
همراه اون : کجاست ؟ چطوری هست ؟ ما هم می تونیم بیایم ؟
من : راستش تموم شده دیگه , الان دارم بر می گردم .
همراه اون : ای بخوشکی شانس . خوب شهر های دیگه چی ؟
من : فکر نمی کنم . فعلا ولی خوب حتما خبرتون می کنم .
اون : حتما خوشحال می شیم . راستی یه سوال بپرسم ؟
من : راستش نه الان زیاد وقت خوبی نیست .
اون : خوب ببخشید , آره توی تاکسی جای خوبی برای این سوالات نیست .
اون ادامه داد : میشه شماره تماستون رو داشته باشم ؟
من : من الان تلفن ندارم . اینجوری راحتتره …
اون : پس این گوشی توی دستتون …. ؟
من : اوه , این ماله این آقا هست .
همراه اون : خوب میشه شماره اون آقا رو داشته باشیم ؟ با ایشون هماهنگ کنیم ؟
من : اره حتما چرا که نه …
من خطاب به همراه من : شماره ات رو بده باهات تماس می گیرند به من بگو .
همراه اون : آقا ما همینجا پیاده میشیم . خیلی خوشحال شدیم دیدیمتون .
اون : امیداورم موفق باشید و در آینده بازم این اتفاق بیفته .
من : منم همین طور مواظب خودتون باشید .
بعد از پیاده شدن آنها
همراه من خطاب به من : تو مگه ( *** ) بودی ؟
من : نه بابا , بچه شدیا … اصلا نمی دونم کجا هست ….
دسته: شخصی |
۱ دیدگاه »
برچسب: