Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

به ویکی خوش آمدید

بعد از مدت ها تلاش در اینترنت , سر انجام تصمیم گرقتم تا تمام اطلاعات , تجربیات و معلومات خودم را در یک سایت ثابت قرار دهم . همچنین تمام فعالیت هایی که در سطح اینترنت یا غیر آن انجام داده ام را به صورت متمرکز در یک وب سایت قرار دهم .
این وبلاگ شامل دسته های متعددی در زمینه های مختلف است که هر گروه خوانندگان خود را دارد . همچنین علاقه شخصی خودم نیز بود تا یک اثری را از خود به عنوان یادبود برای آیندگان قرار دهم که امیدوارم بتوانم مفید باشم .
در این وبلاگ من در زمینه های تخصصی خود و همچنین موضوعات حاشیه ای احتماعی و شخصی مطلب خواهم نوشت .

مارس 2010
د س چ پ ج ش ی
« Feb    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

اقتدار زمان

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۲۷, ۱۳۸۸

بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.

آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی را دیدم که روزگار دیر آنرا میشناختم . آدمی بود که هر جا می رفت , دورو برش شلوغ می شد . همه دوست داشتند با او حرف بزنند و افتخار می کردند به حرف زدنش با آنان .
بزرگتر ها بچه ها را جلو می بردند تا مرد بودن و مردانگی را از او یاد بگیرند . کسی امضا نمی گرفت اما خوب جوانان مرتبا حرف هایش را تکرار می کردند و سعی می کردند مانند او رفتار کنند .

یادم است اگر جایی مشکل ایجاد می شد , او نفر اول بود که آنجا بود . همیشه همه مشکلات را یک جوری حل می کرد که همه راضی می شدند . یک عالمه دعای خیر پشتش بود .

همیشه برام سوال بود , این آدم با این همه قدرت و استقامت در تنهایی خود چه کار می کند ؟ مگر می شود مشکل نداشته باشد ؟ مشکلاتش را چه می کند ؟ یکی از آرزوهام و مشغله فکریم همیشه این بود . وقتی آن روز , صورت آشنایش را از راه دور دیدم , اول کمی شوکه شدم و بعد خوشحال و بعد دوباره شوکه شدم .

آن آدم با آن همه طرفدار , روی جدول کنار خیابان نشسته و به شمشاد ها تکیه زده بود و جلویش را نگاه می کرد . مردم بی تفاوت از کنارش می گذشتند و حتی کسی به او توجه نمی کرد . نزدیک تر شدم , موهایش بی رنگ بود و بدن تنومندش ضعیف شده بود .

صورتش سفید بود , صدایش زدم و سعی کردم با احترام سخن بگویم . جوابم را نداد و همانطور خیره به جلو بود .
دوباره صدایش زدم و جوابی نگرفتم . دستم را سر شانه اش گذاشتم و بی جان به زمین خورد …

قسم

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۱۸, ۱۳۸۸

قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .

گشتیم وهنوز  میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم و هنوز می رویم , به مقصدی که هزاران بار آنرا فتح کرده ایم  وهمچنان به امید تفاوت بی خردانه تلاش می کنیم .
خواستیم  وهنوز می خواهیم , بیشتر و بیشتر ها را و می دانیم که نتوان یافت محال ها را .
پرسه زدیم و هنوز پرسه می زنیم , در حیاط خلوت آدم ها , که شاید پیدا کنیم عشق را , بی توجه به آنکه عشق را در پستوی قلب هایمان جا گذاشتیم .

بی صفا و بی هدف , بی انگیزه و حفیر , بی آنکه درس گیریم , بی آنکه بفهمیم , به آنکه به خود آییم یک لحظه ,  و بی هزار چیز هزاران خواسته , هنوز میگردیم و میرویم و می خواهیم و پرسه می زنیم برای تمام بهترین ها و هیچگاه لحظه ای درک نکردیم که روز و روزگاری همه آن بهترین ها به دنبال ما می گشتند و می رفتند و می خواستند و پرسه می زندند ….

قسم به بهترین هایی که بودنشان ناچیز است و نبودنشان همه چیز …

جاودانگی

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ بهمن ۸, ۱۳۸۸

گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …

به کدامین بهانه  شنیده ها , دیده ها و گفته  ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه شنیده ای هست , نه دیده ای و نه گفته ای !!؟
به کدامین اشتباه , مجرم شدیم در حریم نگاه مردمی که اشک شوقشان با اشک وحشت و نفرت عوض شد !!؟
به کدامین عشق , فراموش کردیم حقیقتی را که عاشقی را یادآورمان می شد !!؟

حال که از شیرینی به تلخی نشسته ایم … حال که از باهم بودن به انزوا رسیده ایم … حال که از زندگی به مرگ بسنده کرده ایم …
به یاد آور کلام زندگی را , که از این روزگاران باقی مانده , سهم ما جاودانگی تخلی , انزوا و مرگ نباشد .

آشیانه

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ دی ۱۵, ۱۳۸۸

آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .

من نمی دانم , شاید می بایست تلاش بیشتر می کردیم , که شاید باید محکم تر , یا بالاتر می ساختیم . که شاید نباید آنقدر رویایی  می اندیشیدیم …
آری شاید رویا , شاید این رویا بود که تکه های کوچک و نازک چوب را , آهن هایی محکم و ضخیم جلوه میداد , این رویا بود که ما را می پنداشت به چیزی که وجود نداشت .
که نشنیدیم صدای غرش بی رحم باد , در بهار را . که ندیدیم طبیعتی بی رحم را و باور نکردیم که دنیا می تواند از لطافت پاییز , از مهربانی پاییز یا از صداقت , پاکی و سفیدی زمستان , عوض شود به بی رحمی تند و کشنده تابستان .
اینک همه چیز عوض شده  , دنیا چهره ای تغییر داد و مشخص شد که همیشه لطفات و سبزی , رنگ مهربانی ندارد , سرود عشق , محبت و صمیمیت نمی خواند . که زمستان بود که انسان ها را گرد هم جمع می کرد , که آنها را به یکدیگر در کنار شعله آتش ی , نزدیک می کرد و ترانه مهربانی , محبت , صداقت و عشق را فریاد میزد .

حال نمی دانم  بر سر آشیانه مان چه خواهد آمد , اما می دانم دگر بار که عزم آشیانه ساختن کردیم آنرا نه برای پاییز و زمستان پاک , بلکه برای بهار و تابستان ظالم بسازیم که معلوم نیست اینبار از پس نقاب سبز آنها چه برون خواهد آمد . . .

عینک دو چشمی

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ دی ۸, ۱۳۸۸

توی زندگی بار ها شده تا به مسائل مختلفی برخورد می کنیم که می بایست راجع به آنها عکس العمل نشان دهیم . خبری را از کسی میشنویم و راجع به آن فرد قضاوت می کنیم .
فراتر از آن , در زندگی روزمره بار ها و بارها آدم هایی را می بینیم که سعی می کنیم به نوعی در ذهن خود تعریف شان کنیم .

یک قضاوت یا دیدگاه معمولا بر اساس چند فاکتور مختلف به وجود می آید :
۱ : تجربه
۲ : علم و درک
۳ : قدرت تحلیل ( احساسی یا منطقی )

اگر ما بخواهیم قضاوت ها و یا دیدگاه ها را در دو گروه تقسیم کنیم , به این دو می رسیم :
۱ : خوش بینانه – مثبت نگری
۲ : بد بینانه – منفی نگری

تفکر های مثبت یا منفی اساسا در لحظه اول شکل می گیرند , یعنی به محض اینکه یک اتفاق می افتد مغز و اولین واکنش را نشان می دهد . تفکر مثبت یا منفی رابطه مستقیم بر قدرت تحلیل افراد دارد . کسانی که مرکزیت احساسی دارند بیشتر گرایش منفی و کسانی که مرکزیت منطقی دارند مثبت نگر هستند .

اما هیچ یک از اینها خوب نیستند . مثبت نگری باعث خونسردی و بیخیالی فرد خواهد شد و او را به شدت تنبل می کند و تحرک شخص را در واکنش به اتفاقات نابود می کند . همچنین منفی نگری صرف باعث ایجاد تشویش و نگرانی های بی مورد می شود که از درون به شخص ضربه می زند .
اگر برای هر کدام این دو درصدی ( % ) در نظر بگیریم شاید بهترین نسب ۶۰% مثبت و ۴۰%  منفی باشد.

لازم به ذکر است که نوع دیگری از تفکرات وجود دارد که به آنها اندیشه و دیدگاه های تحلیلی گفته می شود که این مورد هیچ ارتباطی با بحث پیشین ندارد . و آن زمانی است یک شخص یک موضوع را تحلیل و نتیجه گیری میکند . که این نیز در دو بخش تقسیم می شود :
۱ : تحلیل مثبت
۲ : تحلیل منفی

وقتی من خودم نیستم …

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۲۶, ۱۳۸۸

ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست .

همراه من : اون یارو چرا اینجوری نگات می کنه ؟
من : نمی دونم , آشنا نیست ؟
همراه من : نه فکر نمی کنم .
من : خدا رو شکر , فکر کردم ارث باباش رو خوردم .
اون : ببخشید آقا شما قبلا توی (***) نبودید ؟
من : چطور ؟
اون : ایول , چقدر من دوست داشتم شما رو از نزدیک ببینم , یادتون اون روز من اومدم پیشتون راجع به ( *** ) صحبت کردیم ؟
من : راستش من حافظه ام زیاد خوب کار نمی کنه .
اون خطاب به همراه اون : تو یادته !؟ وای عجب شانسی .
اون ادامه داد : شما اصفهان چکار می کنید ؟ دوباره برای برنامه خاصی اومدید ؟
من : آره دیگه , چاره ای نبود . . . نمیگذارند آدم استراحت کنه .
همراه اون : کجاست ؟ چطوری هست ؟ ما هم می تونیم بیایم ؟
من : راستش تموم شده دیگه , الان دارم بر می گردم .
همراه اون : ای بخوشکی شانس . خوب شهر های دیگه چی ؟
من : فکر نمی کنم . فعلا ولی خوب حتما خبرتون می کنم .
اون : حتما خوشحال می شیم . راستی یه سوال بپرسم ؟
من : راستش نه الان زیاد وقت خوبی نیست .
اون : خوب ببخشید , آره توی تاکسی جای خوبی برای این سوالات نیست .
اون ادامه داد : میشه شماره تماستون رو داشته باشم ؟
من : من الان تلفن ندارم . اینجوری راحتتره …
اون : پس این گوشی توی دستتون …. ؟
من : اوه , این ماله این آقا هست .
همراه اون : خوب میشه شماره اون آقا رو داشته باشیم ؟ با ایشون هماهنگ کنیم ؟
من : اره حتما چرا که نه …
من خطاب به همراه من : شماره ات رو بده باهات تماس می گیرند به من بگو .
همراه اون : آقا ما همینجا پیاده میشیم . خیلی خوشحال شدیم دیدیمتون .
اون : امیداورم موفق باشید و در آینده بازم این اتفاق بیفته .
من : منم همین طور مواظب خودتون باشید .
بعد از پیاده شدن آنها
همراه من خطاب به من : تو مگه ( *** ) بودی ؟
من : نه بابا , بچه شدیا … اصلا نمی دونم کجا هست ….

استدلال

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۲۰, ۱۳۸۸

در زندگی ما آدم ها همواره پیش می آید که چند اتفاق به صورت همزمان رخ می دهد . این مهم نیست که حجم آنها بزرگ است یا کوچک باید سعی کنیم آنها را حل کنیم و به سوی آینده پیش بریم .

اولین گام در قوانین حل مشکلات , استدلال است . که از دیدگاه من شامل ۳ بخش دارد :

۱ :  تاریخچه
۲:  دلیل
۳: راه حل

در برخورد با مشکلات این مهم است که شما اولویت بندی کنید , ابتدا سعی کنید مشکلات را متناسب با اهدافتان دسته بندی و سپس ۳ مرحله استدلال را در مورد آن اجرا کنید. ( پیرامون اولویت ها در آینده صحبت می کنیم )

۱ : تاریخچه

این مرحله با مرحله دوم در ارتباط است . وقتی دچار مشکلی می شوید اولین چیزی که در ذهنتان باید نقش ببند کلمه ” چرا!!؟ “  است . از خودتان بپرسید چرا این اتفاق افتاده ؟
کمی به گذشته بازگردید و سعی کنید با جستجو پیدا کنید کدام یک از اشتباهات شما باعث بروز این مشکل یا اتفاق شده . ( البته این میتواند در مورد اتفاقات خوب هم استفاده شود ) .
من همیشه بر این اعتقاد بودم که مشکلات امروز ریشه ای درتصمیمات ما در گذشته دارد و این اصلا ایراد نیست . شما آن اشتباهات را اکنون پیدا می کنید تا در آینده مجددا مرتکب نشوید .

۲ : دلیل

دلایل بروز یک مشکل معمولا متفاوت هستند که می توان آنها را در ۳ بخش درونی , محیطی و تاریخچه ای مورد بررسی قرار داد . مشکلات درونی انسان رابطه مستقیمی با محیط دارد اما اینجا منشا یک مشکل می تواند درون انسان باشد , مانند عدم تمرکز یا حتی بیماری های روانی نظیر افسرده گی و …
اما در بخش محیطی , حاشیه هایی است که گاها غیر قابل پیش بینی هستند اما می توان آنها را آنالیز کرد و کنترل کرد .
همچنین دلیل تاریخچه ای را در قسمت قبل توضیح دادم.

۳ : راه حل

خوب حال شما می دانید که این اتفاق ( یا مشکل ) از کجا آمده و همچنین دلیل آنرا هم می دانید . حالا باید به راه حل ها فکر کنید . من به شما اطمینان می دهم الان شما راه حل های متفاوتی را دارید که می بایست آنها را تک به تک بررسی کنید و بهترین کار را انجام دهید . پس هیچگاه برای حل یک مشکل با عجله و بدون فکر اقدام نکنید .

لازم می دانم این را نیز اضافه کنم که استدلال اصلی ترین بخش حل مشکلات است و همچنین تاثیراتی دارد که در آینده به آن خواهید رسید.

خودکشی

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۱۴, ۱۳۸۸

شایدهمه حرفهایمان دروغ باشد برای تحمل زندگی .

شاید هرگز به آخر نرسیم , هرگز به آنچه می خواستیم نرسیم .

شاید نمی بایست تلاشی می کردیم که چون همه چیز از ابتدا , ناگفته پیدا بود .

که این ما , عادت دارد بر بیهوده زندگی کردن . به از دست دادن زمان .

حال چه شد که ایستادن دیگر گناه نیست !؟ چه شد که برگشتن جرم نیست !؟ تمام کردن جنایت نیست !؟

چرا اینک تفکر کردن ذره ای احساس ندارد !؟ , ولی فکر دلیل وجود تمام دنیاست .

فکر کردن که دلیل نمی خواهد … اما زندگی بی فکر جرمی است , نهایت آن چوبه داری منتظر …

به اندازه یک حرکت , به فاصله یک تصمیم , می توان عوض کرد و عوض شد . می توان برگشت از نو … یا که به خاک کشید جسم را و پایان داد فلاکت را .

حال یک تصمیم , فقط یک تصمیم مانده تا حقیقت یک رویا .

تا که باز آیند پرندگان بر شاخه ها , و بخوانند آواز متولد شدن را . که آن لحظه تمام کردن نیست , بلکه شروع کردن است , شروع یک زندگی , همراهی با زمان .

و چه زیباست دنیا که آنقدر بزرگی دارد تا حل کند گذشته ات را در خود و بخواند آینده ای بی نظییر را برای تو …

و چه زیباست دنیا ….

تجربه جدید

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آبان ۱۹, ۱۳۸۸

همیشه همین طور بوده … هروقت قرار است در محیطی جدید قرار بگیرم که هیچ شناختی از آن ندارم استرس و تشویش درونی , تمام وجودم را فرا می گیرد و با اینکه سعی میکنم چهره و ظاهری آرام داشته باشم , اما همواره این استرس با چکش بر اعصابم می زند …

آنروز هم همین گونه بود … وای که چقدر دیوانگی است . . .
همیشه سعی کردم جفت پا بپرم وسط آن  چیزی که خیلی از آن میترسم . اما نمی دانم این چه مرضی است که قبل از پریدن به انواع و اقسام حالت های منفی آن فکر می کنم . قبل از اینکه یک اتفاق بیفتد من فکر می کنم چه بلایی قرار است سرم آید , شاید از اعدام هم اینگونه هراس ندارم . بدتر آنکه نکته هایی که از محیط میدانی همه نا امید کننده هستند . مثلا می دانی آنجا جمعی هستند که باید با آنها مدتی روابط اجتماعی نزدیک داشته باشی … وای خدا این از همه وحشتناک تر است , یا اینکه تو هیچ کنترلی روی آن نداری . منظورم این است وقتی آدم می خواهد وارد محیطی شود که دیگران از سطح پایین تری نسبت به او قرار دارند , این استرس کمتر است و اعتماد به نفس بیشتری وجود دارد . حال وقتی می خواهی به محیطی بروی که ممکن تو از همه پایین تر باشی , خوب خیلی استرس را بیشتر می کند .

اما چاره ای نبود … کاش لااقل کسی بود چهار تا داد بر سرش می زدم یا گوشش را گاز می گرفتم , نمی دانم اما ترجیح دادم آرام به نظر برسم . هرچه به محل نزدیک تر می شدم این استرس بیشتر می شد . خوب این طبیعی هست , شاید هم نیست . بعضی وقت ها فکر می کنم کدام انسان دیگر اینجوری رفتار می کند که من دومی باشم . وقتی توی مسیر هستم خیلی حواسم جمع نیست , سعی می کنم خودم را با چیز های مسخره سرگرم کنم , مثلا با مردم حرف بزنم راجع به موضوعات به اهمیت … یادم هست با راننده تاکسی راجب به اتوبوس های شرکت واحد و قیمت آن بحث می کردم . که آخرش هم نه من فهمیدم آن چی میگفت و نه آن می فهمید من چه می گویم و تنها جفتمان عین بز اخگر فقط همدیگر را تایید میکردیم . خوب اتوبوس از استرس که بهتر بود …

وقتی به درب ورودی ساختمان رسیدم , اعصابم بد جوری بهم ریخت , حدود ۴۰ دقیقه زودتر رسیده بودم . نمی خواستم مثل این آدم های معمولی , از ۴۰ دقیفه زودتر اونجا سماق بمکم . همیشه همینطور است . هروقت می خواهم دیر برسم , اتفاقات جوری رقم می خورد که من زمان زیادی را زود برسم .

خوب طبق معمول اینگونه مواقع پیاده روی را انتخاب کردم . اینجور موقع ها خیلی برایم مهم نیست کجا می روم , فقط زمان را به طور مساوی برای رفت و برگشت تقسیم می کنم . به سمت شمال حرکت کردم بعد از ۱۰۰ متر در یک خیابان پیچیدم که تا کنون ندیده بودم . فکر کنم نصف جاهایی که یادگرفته بودم از این طریق بود . خیابان جالبی بود . همه چیز توش بود اما هیچکدام به درد نمی خورد . هرچی جلوتر می رفتم باریکتر میشد و انگار بافت مغازه ها و خانه ها قدیمی و قدیمی تر می شد . برای اولین بار در عمرم آنجا دیدم که سه مغازه قصابی کنار یکدیگر قرار گرفته اند , فکر می کردم اگر اینها باهم مشکل پیدا کنند , ساتور عجب سلاح بامزه ای خواهد بود .

جلو تر که رفتم احساس کردم از کنار هرکی رد می شوم یه مدت زمانی من را نگاه می کند . خوب این خیلی از اون استرس , که البته در اون زمان کمتر شده بود , بدتر نبود . یکمی اوضاع بدتر شد , چون کفش نویی که پایم بود , داشت یه بلایی سر انگشتم می آورد . راه رفتن یکم سخت شد اما خوب چاره ای نبود .

آخر خیابان دو تا انشعاب داشت . اسم یکی از آنها ” خیابان نجاری” بود . عجب اسمی … وقتی وارد خیابان شدم , دیدم که اینجا پر از عطاری و آهن آلات  است … و همه صاحبان مغازه هم نود سال به بالا هستند . مغازه که چه عرض کنم دکه بودند بیشتر . واقعا چه اسم مسخره ای برای این خیابان که اگر نگم شبیه کوچه بود , انتخاب کرده بودند .

خوب الان زمانی بود که می بایست بر میگشتم , از بس محو خیابان شده  بودم کمی از زمان عقب افتادم اما خوب مشکلی نیست من می توانم به صورت ثابت و ممتد با سرعت قدم بزنم .

به خیابان قیلی که بازگشتم , گفتم برای اتلاف وقت کمی با دستگاه خودپرداز خلوت بانک بازی کنم . لااقل یه پرینت حساب بگیرم . از پله های معلق قبل از دستگاه بالا رفتم . کارت را زدم , رمز را وارد کردم و دستگاه از من خواست تا کارت را وارد کنم . اونجا فهمیدم که روز , روز بدشانسی است .  به درب بانک رفتم , خوب بانک تعطیل بود . نگهبان را به هزار بدبختی پیدا کردم و با هزار التماس و دروغ و نه نه من غریب بازی کارت را پس گرفتم . آنجا دیگر همه چیز به هم ریخت کلا داشت دیر میشد و وقت آنچنانی نداشتم .

با آن کفش مزخرف لنگ میزدم اما سعی کردم تا آنجا که می شود تند بروم . به اواسط خیابان قبلی رسیده بودم که یکی اسمم را فریاد زد . اول محل ندادم , اما آن صدا دو بار دیگر تکرار شد , دیدم اینگونه ادامه پیدا کند آبرویم تو خیابان به فنا خواهد رفت . بازگشتم دیدم یکی از فامیل های خیلی دورمان که چند سالی میشد ندیده بودمش از ۱۰۰ متر عقب تر دارد به سمت من می آید . چاره ای نبود باید می ایستادم تا ایشان با ۱۲۰ کیلو وزن خود را به من برساند .

کمی تحویلش گرفتم اما در دلم هرچه بد و بیراه در زندگیم بلد بودم نثارش کردم , حتی دو سه تا فحش جدید هم ساختم و آنها را هم گفتم . وقتی پرسید آنجا چه می کنم , لحظه ای فکر کردم که چه بگویم . برای همین مثل همیشه سوالات را با سوال تحویل دادم .

خلاصه او هم مقداری وقتم را گرفت , تقریبا مجبور بودم بدوم . در حال سریع حرکت کردن بودم که یک بچه سه چهار ساله با این سه چرخه های مسخره  با من کورس گذاشت . عجب موجود شری بود . وقتی خسته شد لطف کرد با آن سه چرخه زد پشت پام . چیزی نمانده بود با مغز پهن زمین شوم . دلم می خواست خودش و سه چرخه اش را از درخت آویزان کنم . اما حتی وقت اینکه باهاش یکه به دو کنم را نیز نداشتم .

نهایتا سر به زنگاه رسیدم . هس هس کنان . گیج و عصبانی و همه چیز خیلی خوب برگزار شد . موقع برگشتن با آرامش قدم می زدم و به این فکر میکردم وافعا همیشه اتفاق سومی هم وجود دارد که آدم به آن فکر نمی کند و آن مثبت ترین حالت است …

دنیایی از خیال

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آبان ۸, ۱۳۸۸

اینکه تاریکی ترس دارد یا نه نمی دانم , اما می دانم دیدن تو چه در تاریکی چه در روشنایی ترسناک است .
نمایش شبنم های یخ زده در دیوار بیرونی شیشه ای پجره , آنقدر احساس سردی به من دست نمی دهد که سخن های تو .

چه کرده ای تو که حتی در تنها ترین لحظاتم , مرگ را به حضور دوباره ای ترجیح می دهم .