خاطره
مدت زمانی گذشته بود …
صدای کسی نیز در نمی آمد …
همه ساکت و مبهوت بودن … مبهوت به چیزی که به آن فکر می کردند .
مسیر زیادی طی شده بود .
در ابتدا همه فکر می کردند که تمام مایحتاج خود را برداشته اند . برخی در زنبیل و ساک , برخی با یدک های چوبی . البته بودند کسانی که به جیب های خود قناعت کرده بودند . اما تفاوتی نمی کرد …
تفاوتی نمی کرد چون همه آنها چیزهایی را از دست داده بودند . چیز هایی که از آنها فکر اینکه آنرا روزی با خود آورده بودند , برایشان باقی مانده بود .
بعضی اصلا نمی دانستند این چیز ها را چگونه و کجا از دست داده بودند و بعضی ها می دانستند و تفکر اینکه توان بازگشت ندارند آزارشان می داد . چند نفری هم که توان بازگشت داشتند داشتند با خود کلنجار می رفتند و سبک و سنگین می کردند که فراموش کنند و بروند یا برگردند و بیاورند.
نمی دانم چگونه و چرا … اما همه تنها به عقب و از دست داده ها می اندیشیدند . چرا کسی به آن چیز هایی که برایش باقی مانده بود فکر نمی کرد . یا آنکه چه چیز هایی می توانست بدست بیاورد .
فکر کردم , بهتر است به جای همه آنهایی که از دست دادم , دیگران را به حال خود رها کنم و به فکر داشته ها و بدست آوردن هایم باشم .
بهروز

دیدگاه ها