تجربه جدید
همیشه همین طور بوده … هروقت قرار است در محیطی جدید قرار بگیرم که هیچ شناختی از آن ندارم استرس و تشویش درونی , تمام وجودم را فرا می گیرد و با اینکه سعی میکنم چهره و ظاهری آرام داشته باشم , اما همواره این استرس با چکش بر اعصابم می زند …
آنروز هم همین گونه بود … وای که چقدر دیوانگی است . . .
همیشه سعی کردم جفت پا بپرم وسط آن چیزی که خیلی از آن میترسم . اما نمی دانم این چه مرضی است که قبل از پریدن به انواع و اقسام حالت های منفی آن فکر می کنم . قبل از اینکه یک اتفاق بیفتد من فکر می کنم چه بلایی قرار است سرم آید , شاید از اعدام هم اینگونه هراس ندارم . بدتر آنکه نکته هایی که از محیط میدانی همه نا امید کننده هستند . مثلا می دانی آنجا جمعی هستند که باید با آنها مدتی روابط اجتماعی نزدیک داشته باشی … وای خدا این از همه وحشتناک تر است , یا اینکه تو هیچ کنترلی روی آن نداری . منظورم این است وقتی آدم می خواهد وارد محیطی شود که دیگران از سطح پایین تری نسبت به او قرار دارند , این استرس کمتر است و اعتماد به نفس بیشتری وجود دارد . حال وقتی می خواهی به محیطی بروی که ممکن تو از همه پایین تر باشی , خوب خیلی استرس را بیشتر می کند .
اما چاره ای نبود … کاش لااقل کسی بود چهار تا داد بر سرش می زدم یا گوشش را گاز می گرفتم , نمی دانم اما ترجیح دادم آرام به نظر برسم . هرچه به محل نزدیک تر می شدم این استرس بیشتر می شد . خوب این طبیعی هست , شاید هم نیست . بعضی وقت ها فکر می کنم کدام انسان دیگر اینجوری رفتار می کند که من دومی باشم . وقتی توی مسیر هستم خیلی حواسم جمع نیست , سعی می کنم خودم را با چیز های مسخره سرگرم کنم , مثلا با مردم حرف بزنم راجع به موضوعات به اهمیت … یادم هست با راننده تاکسی راجب به اتوبوس های شرکت واحد و قیمت آن بحث می کردم . که آخرش هم نه من فهمیدم آن چی میگفت و نه آن می فهمید من چه می گویم و تنها جفتمان عین بز اخگر فقط همدیگر را تایید میکردیم . خوب اتوبوس از استرس که بهتر بود …
وقتی به درب ورودی ساختمان رسیدم , اعصابم بد جوری بهم ریخت , حدود ۴۰ دقیقه زودتر رسیده بودم . نمی خواستم مثل این آدم های معمولی , از ۴۰ دقیفه زودتر اونجا سماق بمکم . همیشه همینطور است . هروقت می خواهم دیر برسم , اتفاقات جوری رقم می خورد که من زمان زیادی را زود برسم .
خوب طبق معمول اینگونه مواقع پیاده روی را انتخاب کردم . اینجور موقع ها خیلی برایم مهم نیست کجا می روم , فقط زمان را به طور مساوی برای رفت و برگشت تقسیم می کنم . به سمت شمال حرکت کردم بعد از ۱۰۰ متر در یک خیابان پیچیدم که تا کنون ندیده بودم . فکر کنم نصف جاهایی که یادگرفته بودم از این طریق بود . خیابان جالبی بود . همه چیز توش بود اما هیچکدام به درد نمی خورد . هرچی جلوتر می رفتم باریکتر میشد و انگار بافت مغازه ها و خانه ها قدیمی و قدیمی تر می شد . برای اولین بار در عمرم آنجا دیدم که سه مغازه قصابی کنار یکدیگر قرار گرفته اند , فکر می کردم اگر اینها باهم مشکل پیدا کنند , ساتور عجب سلاح بامزه ای خواهد بود .
جلو تر که رفتم احساس کردم از کنار هرکی رد می شوم یه مدت زمانی من را نگاه می کند . خوب این خیلی از اون استرس , که البته در اون زمان کمتر شده بود , بدتر نبود . یکمی اوضاع بدتر شد , چون کفش نویی که پایم بود , داشت یه بلایی سر انگشتم می آورد . راه رفتن یکم سخت شد اما خوب چاره ای نبود .
آخر خیابان دو تا انشعاب داشت . اسم یکی از آنها ” خیابان نجاری” بود . عجب اسمی … وقتی وارد خیابان شدم , دیدم که اینجا پر از عطاری و آهن آلات است … و همه صاحبان مغازه هم نود سال به بالا هستند . مغازه که چه عرض کنم دکه بودند بیشتر . واقعا چه اسم مسخره ای برای این خیابان که اگر نگم شبیه کوچه بود , انتخاب کرده بودند .
خوب الان زمانی بود که می بایست بر میگشتم , از بس محو خیابان شده بودم کمی از زمان عقب افتادم اما خوب مشکلی نیست من می توانم به صورت ثابت و ممتد با سرعت قدم بزنم .
به خیابان قیلی که بازگشتم , گفتم برای اتلاف وقت کمی با دستگاه خودپرداز خلوت بانک بازی کنم . لااقل یه پرینت حساب بگیرم . از پله های معلق قبل از دستگاه بالا رفتم . کارت را زدم , رمز را وارد کردم و دستگاه از من خواست تا کارت را وارد کنم . اونجا فهمیدم که روز , روز بدشانسی است . به درب بانک رفتم , خوب بانک تعطیل بود . نگهبان را به هزار بدبختی پیدا کردم و با هزار التماس و دروغ و نه نه من غریب بازی کارت را پس گرفتم . آنجا دیگر همه چیز به هم ریخت کلا داشت دیر میشد و وقت آنچنانی نداشتم .
با آن کفش مزخرف لنگ میزدم اما سعی کردم تا آنجا که می شود تند بروم . به اواسط خیابان قبلی رسیده بودم که یکی اسمم را فریاد زد . اول محل ندادم , اما آن صدا دو بار دیگر تکرار شد , دیدم اینگونه ادامه پیدا کند آبرویم تو خیابان به فنا خواهد رفت . بازگشتم دیدم یکی از فامیل های خیلی دورمان که چند سالی میشد ندیده بودمش از ۱۰۰ متر عقب تر دارد به سمت من می آید . چاره ای نبود باید می ایستادم تا ایشان با ۱۲۰ کیلو وزن خود را به من برساند .
کمی تحویلش گرفتم اما در دلم هرچه بد و بیراه در زندگیم بلد بودم نثارش کردم , حتی دو سه تا فحش جدید هم ساختم و آنها را هم گفتم . وقتی پرسید آنجا چه می کنم , لحظه ای فکر کردم که چه بگویم . برای همین مثل همیشه سوالات را با سوال تحویل دادم .
خلاصه او هم مقداری وقتم را گرفت , تقریبا مجبور بودم بدوم . در حال سریع حرکت کردن بودم که یک بچه سه چهار ساله با این سه چرخه های مسخره با من کورس گذاشت . عجب موجود شری بود . وقتی خسته شد لطف کرد با آن سه چرخه زد پشت پام . چیزی نمانده بود با مغز پهن زمین شوم . دلم می خواست خودش و سه چرخه اش را از درخت آویزان کنم . اما حتی وقت اینکه باهاش یکه به دو کنم را نیز نداشتم .
نهایتا سر به زنگاه رسیدم . هس هس کنان . گیج و عصبانی و همه چیز خیلی خوب برگزار شد . موقع برگشتن با آرامش قدم می زدم و به این فکر میکردم وافعا همیشه اتفاق سومی هم وجود دارد که آدم به آن فکر نمی کند و آن مثبت ترین حالت است …

خیلی باحال بود
)))
بز اخفش…
حالا چه بود این قرار مهم؟