آشیانه
آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست تلاش بیشتر می کردیم , که شاید باید محکم تر , یا بالاتر می ساختیم . که شاید نباید آنقدر رویایی می اندیشیدیم …
آری شاید رویا , شاید این رویا بود که تکه های کوچک و نازک چوب را , آهن هایی محکم و ضخیم جلوه میداد , این رویا بود که ما را می پنداشت به چیزی که وجود نداشت .
که نشنیدیم صدای غرش بی رحم باد , در بهار را . که ندیدیم طبیعتی بی رحم را و باور نکردیم که دنیا می تواند از لطافت پاییز , از مهربانی پاییز یا از صداقت , پاکی و سفیدی زمستان , عوض شود به بی رحمی تند و کشنده تابستان .
اینک همه چیز عوض شده , دنیا چهره ای تغییر داد و مشخص شد که همیشه لطفات و سبزی , رنگ مهربانی ندارد , سرود عشق , محبت و صمیمیت نمی خواند . که زمستان بود که انسان ها را گرد هم جمع می کرد , که آنها را به یکدیگر در کنار شعله آتش ی , نزدیک می کرد و ترانه مهربانی , محبت , صداقت و عشق را فریاد میزد .
حال نمی دانم بر سر آشیانه مان چه خواهد آمد , اما می دانم دگر بار که عزم آشیانه ساختن کردیم آنرا نه برای پاییز و زمستان پاک , بلکه برای بهار و تابستان ظالم بسازیم که معلوم نیست اینبار از پس نقاب سبز آنها چه برون خواهد آمد . . .

دیدگاه ها