Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

اقتدار زمان

بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.

آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی را دیدم که روزگار دیر آنرا میشناختم . آدمی بود که هر جا می رفت , دورو برش شلوغ می شد . همه دوست داشتند با او حرف بزنند و افتخار می کردند به حرف زدنش با آنان .
بزرگتر ها بچه ها را جلو می بردند تا مرد بودن و مردانگی را از او یاد بگیرند . کسی امضا نمی گرفت اما خوب جوانان مرتبا حرف هایش را تکرار می کردند و سعی می کردند مانند او رفتار کنند .

یادم است اگر جایی مشکل ایجاد می شد , او نفر اول بود که آنجا بود . همیشه همه مشکلات را یک جوری حل می کرد که همه راضی می شدند . یک عالمه دعای خیر پشتش بود .

همیشه برام سوال بود , این آدم با این همه قدرت و استقامت در تنهایی خود چه کار می کند ؟ مگر می شود مشکل نداشته باشد ؟ مشکلاتش را چه می کند ؟ یکی از آرزوهام و مشغله فکریم همیشه این بود . وقتی آن روز , صورت آشنایش را از راه دور دیدم , اول کمی شوکه شدم و بعد خوشحال و بعد دوباره شوکه شدم .

آن آدم با آن همه طرفدار , روی جدول کنار خیابان نشسته و به شمشاد ها تکیه زده بود و جلویش را نگاه می کرد . مردم بی تفاوت از کنارش می گذشتند و حتی کسی به او توجه نمی کرد . نزدیک تر شدم , موهایش بی رنگ بود و بدن تنومندش ضعیف شده بود .

صورتش سفید بود , صدایش زدم و سعی کردم با احترام سخن بگویم . جوابم را نداد و همانطور خیره به جلو بود .
دوباره صدایش زدم و جوابی نگرفتم . دستم را سر شانه اش گذاشتم و بی جان به زمین خورد …


درباره نویسنده

بهروز
نام : بهروز کاشانی فر متولد : اول شهریور ماه سال 1365 محل تولد : اصفهان handhelduser.com مدیت hellokish.com مشاور اجرایی مهندسی شبکه های کامپیوتری متخصص سیستم های سیسکو و میکروسافت متخصص سیستم های کامیپوتری مدیریت مدیریتی تکنولوژی اطلاعات مشاور اجرایی پروژه های مبتنی بر سیستم های کامپیوتر و تکنولوژی اطلاعات برنامه نویس سیستم های اینترنتی مدرس دروس شبکه

دیدگاه ها

ارسال پاسخ