<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Viki Blog &#187; بهروز</title>
	<atom:link href="http://www.vikiit.com/weblog/author/admin/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.vikiit.com/weblog</link>
	<description>مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی</description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Aug 2010 18:22:39 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عادت</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/93/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/93/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 18:22:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/93/</guid>
		<description><![CDATA[از نگاه دلگیر شب , در سکوت روزهای تاریک کوچه ای تنها &#8230; در پس شهر که فراموش شده از ذهن آدمی .
از تقابل عقربه بزرگ و کوچک که در سالهای دراز به دنبال هم , که عاقبت زمانی و لحظه کوتاه از حرکت باز می ایستند و خاک فاصله آنها را پر خواهد کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از نگاه دلگیر شب , در سکوت روزهای تاریک کوچه ای تنها &#8230; در پس شهر که فراموش شده از ذهن آدمی .<br />
از تقابل عقربه بزرگ و کوچک که در سالهای دراز به دنبال هم , که عاقبت زمانی و لحظه کوتاه از حرکت باز می ایستند و خاک فاصله آنها را پر خواهد کرد .<br />
از آدمی  که روزگاری بزرگ است , جلال و شکوهش چشم را خیره می کند , که در نهایت آغاز پایانی است برای او , که  روز به روز محو و محو تر می شود .</p>
<p>از رسم زندگی &#8230; از رسم دنیا &#8230; از رسم طبیعت &#8230;<br />
خاطره ای ماند و این خاطره تمام گنجینه ای است از همان کوچه و ساعت و آدمی .</p>
<p>تلخ است اما واقعیتی است , فریاد برنده ای به مانند لبه تیز خنجر زمان در قلب &#8230;<br />
تلخ است اما واقعیتی است , قصه تکرار و تکرار &#8230;<br />
تلخ است اما واقعیتی است , قصه عادت &#8230; عادت  و عادت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/93/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چهار بعد یک زندگی</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/91/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/91/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Aug 2010 09:11:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیدگاه ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=91</guid>
		<description><![CDATA[زندگی در معنی عمومی شامل اتفاقات کوچک و بزرگی است که در طول زمان مشخصی برای انسان می افتند.
به طور کل یک زندگی از عمل ها و عکس العمل های تشکیل شده که همه آنها از اتفاقات ناشی می شوند.
می توان به تعبیر دیگر زندگی را فضایی در نظر گرفت که انسان ها در آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی در معنی عمومی شامل اتفاقات کوچک و بزرگی است که در طول زمان مشخصی برای انسان می افتند.<br />
به طور کل یک زندگی از عمل ها و عکس العمل های تشکیل شده که همه آنها از اتفاقات ناشی می شوند.</p>
<p>می توان به تعبیر دیگر زندگی را فضایی در نظر گرفت که انسان ها در آن نسبت به عمل های خودشان اتفاقات مختلف را انخاب می کنند.<br />
برعکس تعریف عامیانه &#8221; اتفاق &#8221; که به معنی حوادث غیر قابل پیشبینی هستند , آنها کاملا تاثیر پذیر از عمل ها و عکس العمل های انسان ها در طول زمان هستند.</p>
<p><span style="color: #888888;">نکته : شاید بتوان بخش غیر قابل پیشبینی اتفاقات را به کلمه &#8221; حوادث &#8221; واگذار کرد که البته خود این نیز رده بندی های متفاوت دارند.</span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;">همچنین زندگی را میتوان صفحه عظیم با یک شبکه عنکبوتی از میلیارد ها مسیر در نظر گرفت که انسان ها با انخاب آن مسیر ها ( عمل &#8211; عکس العمل ) مسیرشان را به سمت آینده در پیش می گیرند.<br />
در تمام این تعاریف , اتفاقات لازمه پیشرفت و حرکت به سمت آینده هستند. پس عمل ها و عکس العمل ها مهمترین بخش زندگی خواهند بود چون آنها هستند که اتفاقات را پدید می آورند. </span></span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;">اما اتفاقات دارای ۴ بعد هستند که بیشتر انسان ها تنها از یک یا دو بعد آنرا مورد بررسی قرار می دهند. همین امر باعث می شود تا عکس العمل درست را نشان ندهند و مسیر اشتباه را انتخاب و با اتفاقات بدتر و بیشتر دست به گریبان شوند. </span></span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;"><strong>بعد اول : نمای یک اتفاق<br />
</strong>این اولین چیزی هست که همه به آن توجه می کنند. یعنی خود اتفاق.<br />
به طور مثال وقتی یک نفر در کاری شکست می خورد , بعد اول همان شکست است . </span></span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;"><strong>بعد دوم : تاثیر اتفاق<br />
</strong>هر اتفاقی تاثیراتی دارد. اتفاقات بد , تاثیر منفی و اتفاقات خوب تاثیرات مثبت دارند. شناخت این تاثیرات برای انتخاب عکس العمل مناسب اهمیت زیادی دارند. </span></span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;"><strong>بعد سوم : دلایل یک اتفاق<br />
</strong>مهمترین بخش که معمولا ۷۰% انسان ها به آن بی اهمیت هستند بعد سوم آن است . به طور کلی می توان بعد سوم را &#8221; چرا!  &#8221; نامید. بعدی که به جستجوی دلایل در گذشته می پردازد و اساسا یک اتفاق را ریشه یابی میکند. این بعد برای کسب تجربه و انتخاب عکس العمل های مناسب در آینده مهم است . </span></span></p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;"><strong>بعد چهارم : زمان و تاثیرات<br />
</strong>بعد چهارم بر روی یک نمای دور از گذشته به سمت آینده است . یک اتفاق در مدت زمان کوتاهی می افتد اما زمینه آن از مدت ها قبل و تاثیرات آن تا مدت ها بعد باقی خواهد ماند. بعد چهارم به کنترل و شناخت ثاثیرات یک اتفاق در نوار زمانی می پردازد. </span></span></p>
<p>یک اتفاق ( چه کوچک , چه بزرگ ) دارای هر ۴ بعد است و در اتفاقات کوچک کمتر پیش می آید تا بعد سوم و چهارم اهمیت داشته باشند بلکه این دو بعد از اتفاقات کلان و بزرگ به شدت مورد نیاز خواهند بود.<br />
اما اگر از دیدگاه یک تئوری دیگر به این موضوع نگاه کنیم , می بینیم  این اتفاقات کوچک هستند که زمینه ساز اتفاقات بزرگ می شوند , پس حتی الزام بررسی بعد های سوم و چهارم در اتفاقات کوچک اهمیت دارد.</p>
<p><span style="color: #888888;"><span style="color: #000000;">در اینجا تنها به معرفی کوتاهی از چهار بعد زندگی پرداختم , در چهار مطلب آینده هر بعد را به صورت تک تک بررسی خواهیم کرد و امیدوارم این تئوری بتواند با دیدگاه های شما کاملتر و جامعتر شود. </span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/91/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترس</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/88/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/88/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 15:37:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/88/</guid>
		<description><![CDATA[مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.<br />
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟<br />
اما این بار می خواهم بپرسم چرا !!؟ چرا چشم آدمی تنها و تنها تلخی ها را می خواهد ببیند ؟</p>
<p>نگاه منفی انسان ها , همیشه معطوف به نکردن ها , نخواستن ها , نداشتن ها , نبودن ها و &#8230;<br />
این زندگی روزانه پر شده از اگرهایی است که هیچکدام در آینده یا حتی حال نیستند .<br />
انسان نگران است &#8230; نگران چیزی که یک قرن پیش اتفاق افتاده , نگران نسل بشری که دو هزار سال می زیست  و نگران چیزهایی که حتی مربوط به آنها نیست &#8230;<br />
انسان نمی خواهد &#8230; نمی خواهد فراموش کند دیروزی را که خراب کرده &#8230; نمی خواهد رها کند بی ثمر بودنش در دفتر خاطرات را &#8230; نمی خواهد جدا شود از گذشته اش<br />
انسان می ترسد &#8230; می ترسد از فردا &#8230; می ترسد که نکند فردایش مثال امروزش پر از واهمه و ترس باشد &#8230; آری او می ترسد از پایان چیزی که حتی شروعش نکرده.</p>
<p>و این ترس &#8230; آری این ترس &#8230; که حتی انسان نمی فهمد که این ترسش است که تک تک روزهای آینده اش را به صفحات خاطراتش اضافه می کند و انسان هیچگاه نخواهد فهمید همه آن اتفاقاتی که برای نیفتادنشان اشک می ریزد , روزگاری بودند در آینده و او هرگز آنها را ندید و نخواست ببیند &#8230;</p>
<p>امروز , آینده ماست و این آینده خیلی زود به گذشته تبدیل خواهد شد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تولد</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/84/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 22:20:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟<br />
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟<br />
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و با تلخی گذشته وداع نکرد !؟</p>
<p>خاطرات ورق می خورند و می گذرند , چه تلخ و شیرین &#8230;<br />
اما امروز , روزی است که می خواهم از تو بگویم , فقط تو &#8230;</p>
<p>اگرچه , روزگاری بود ,  که صداقت ها گم شده بودند , اما تو آنرا پیدا کردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که محبت ها فراموش شده بودند , اما تو آنرا به یاد آوردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که عشق نابود شده بود , اما تو آنرا احیا کردی &#8230;</p>
<p>و اما &#8230;<br />
امروز تمام دنیا برای توست , برای تویی که تمام وجودت برای دنیا بود .<br />
امروز تمام ترانه ها برای تو می خوانند , برای تویی که همیشه ترانه می خواندی .<br />
امروز همه طبیعت هم صدای توست , برای تویی که تک صدا برای طبیعت می سرودی .<br />
امروز روز پرواز توست , تویی که همیشه برای پرواز دیگران بال بودی .</p>
<p>برای دیروز , امروز و فردا &#8230;<br />
و برای تمام دنیا , تمام ترانه ها , همه طبیعت و بالی که برای من هدیه داده بودی . . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تغییر</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/82/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/82/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 08:13:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/82/</guid>
		<description><![CDATA[شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;<br />
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .</p>
<p>شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;<br />
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم .</p>
<p>روزگاری انسانهایی را می شناختم که شیفته کمک کردن بودند .<br />
انسان هایی که نمی رفتند , اگر دیگران نمی رفتند . نمی گفتند , دیگران نمی گفتند . نمی خواستند , اگر دیگران نمی خواستند و یا حتی نمی خوابیدند اگر دیگران خواب نبودند .</p>
<p>اما امروز آدم هایی را می شناسم که می روند که دیگران نروند , می گوییند که دیگران نگویند , می خواهند که دیگران نخواهند و حتی می خوابند که دیگران را فراموش کنند .</p>
<p>حال به این فکر می کنم که در آینده چه دسته از آدم ها را خواهم شناخت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آینده &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/79/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/79/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 18:08:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;</p>
<p>همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و &#8230; واژه هایی که در گذشته اسیر فراموشی شده اند و در یک روز  , یک لحظه خاص , به یکباره به ذهن هجوم می آورند و غمی نهان قلب آدم را می آزارد که ای کاش &#8230; ای کاش و ای کاش &#8230;</p>
<p>حال عجیب است که هیچ کس حتی لحظه ای به داشتن ها , بودن ها , دست یافتن ها &#8230; فکر نمی کند که امیدی هستند در دل روشن آینده . که شاید در آن لحظه سخت , در آن لحظه تلخ واژه ایست بی همتا که انرژی نهان آن , می سازد انسان را از نو &#8230;</p>
<p>که سر سپردن به دیوار و جستجو در گذشته بی انتها , فقط و فقط ظلمت را عمیق تر می کند و لحظه هایی که صرف این جستجو می شوند هرگز بر نمی گردند .</p>
<p>آینده , اتفاقی است که زودتر از آن چیزی که فکرش را کنیم از راه می رسد و میگذرد و همیشه این انسان است که آینده را در گذشته جستجو می کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/79/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اقتدار زمان</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/76/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/76/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 15:05:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/76/</guid>
		<description><![CDATA[بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.
آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.</p>
<p>آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی را دیدم که روزگار دیر آنرا میشناختم . آدمی بود که هر جا می رفت , دورو برش شلوغ می شد . همه دوست داشتند با او حرف بزنند و افتخار می کردند به حرف زدنش با آنان .<br />
بزرگتر ها بچه ها را جلو می بردند تا مرد بودن و مردانگی را از او یاد بگیرند . کسی امضا نمی گرفت اما خوب جوانان مرتبا حرف هایش را تکرار می کردند و سعی می کردند مانند او رفتار کنند .</p>
<p>یادم است اگر جایی مشکل ایجاد می شد , او نفر اول بود که آنجا بود . همیشه همه مشکلات را یک جوری حل می کرد که همه راضی می شدند . یک عالمه دعای خیر پشتش بود .</p>
<p>همیشه برام سوال بود , این آدم با این همه قدرت و استقامت در تنهایی خود چه کار می کند ؟ مگر می شود مشکل نداشته باشد ؟ مشکلاتش را چه می کند ؟ یکی از آرزوهام و مشغله فکریم همیشه این بود . وقتی آن روز , صورت آشنایش را از راه دور دیدم , اول کمی شوکه شدم و بعد خوشحال و بعد دوباره شوکه شدم .</p>
<p>آن آدم با آن همه طرفدار , روی جدول کنار خیابان نشسته و به شمشاد ها تکیه زده بود و جلویش را نگاه می کرد . مردم بی تفاوت از کنارش می گذشتند و حتی کسی به او توجه نمی کرد . نزدیک تر شدم , موهایش بی رنگ بود و بدن تنومندش ضعیف شده بود .</p>
<p>صورتش سفید بود , صدایش زدم و سعی کردم با احترام سخن بگویم . جوابم را نداد و همانطور خیره به جلو بود .<br />
دوباره صدایش زدم و جوابی نگرفتم . دستم را سر شانه اش گذاشتم و بی جان به زمین خورد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/76/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قسم</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/75/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/75/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 21:01:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/75/</guid>
		<description><![CDATA[قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .
گشتیم وهنوز  میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .<br />
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .</p>
<p>گشتیم وهنوز  میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .<br />
رفتیم و هنوز می رویم , به مقصدی که هزاران بار آنرا فتح کرده ایم  وهمچنان به امید تفاوت بی خردانه تلاش می کنیم .<br />
خواستیم  وهنوز می خواهیم , بیشتر و بیشتر ها را و می دانیم که نتوان یافت محال ها را .<br />
پرسه زدیم و هنوز پرسه می زنیم , در حیاط خلوت آدم ها , که شاید پیدا کنیم عشق را , بی توجه به آنکه عشق را در پستوی قلب هایمان جا گذاشتیم .</p>
<p>بی صفا و بی هدف , بی انگیزه و حفیر , بی آنکه درس گیریم , بی آنکه بفهمیم , به آنکه به خود آییم یک لحظه ,  و بی هزار چیز هزاران خواسته , هنوز میگردیم و میرویم و می خواهیم و پرسه می زنیم برای تمام بهترین ها و هیچگاه لحظه ای درک نکردیم که روز و روزگاری همه آن بهترین ها به دنبال ما می گشتند و می رفتند و می خواستند و پرسه می زندند &#8230;.</p>
<p>قسم به بهترین هایی که بودنشان ناچیز است و نبودنشان همه چیز &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/75/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جاودانگی</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/74/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/74/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 06:47:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/74/</guid>
		<description><![CDATA[گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …
به کدامین بهانه  شنیده ها , دیده ها و گفته  ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …<br />
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …<br />
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …</p>
<p>به کدامین بهانه  شنیده ها , دیده ها و گفته  ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه شنیده ای هست , نه دیده ای و نه گفته ای !!؟<br />
به کدامین اشتباه , مجرم شدیم در حریم نگاه مردمی که اشک شوقشان با اشک وحشت و نفرت عوض شد !!؟<br />
به کدامین عشق , فراموش کردیم حقیقتی را که عاشقی را یادآورمان می شد !!؟</p>
<p>حال که از شیرینی به تلخی نشسته ایم … حال که از باهم بودن به انزوا رسیده ایم … حال که از زندگی به مرگ بسنده کرده ایم …<br />
به یاد آور کلام زندگی را , که از این روزگاران باقی مانده , سهم ما جاودانگی تخلی , انزوا و مرگ نباشد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/74/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آشیانه</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/73/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/73/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 21:24:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/73/</guid>
		<description><![CDATA[آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .</p>
<p>من نمی دانم , شاید می بایست تلاش بیشتر می کردیم , که شاید باید محکم تر , یا بالاتر می ساختیم . که شاید نباید آنقدر رویایی  می اندیشیدیم &#8230;<br />
آری شاید رویا , شاید این رویا بود که تکه های کوچک و نازک چوب را , آهن هایی محکم و ضخیم جلوه میداد , این رویا بود که ما را می پنداشت به چیزی که وجود نداشت .<br />
که نشنیدیم صدای غرش بی رحم باد , در بهار را . که ندیدیم طبیعتی بی رحم را و باور نکردیم که دنیا می تواند از لطافت پاییز , از مهربانی پاییز یا از صداقت , پاکی و سفیدی زمستان , عوض شود به بی رحمی تند و کشنده تابستان .<br />
اینک همه چیز عوض شده  , دنیا چهره ای تغییر داد و مشخص شد که همیشه لطفات و سبزی , رنگ مهربانی ندارد , سرود عشق , محبت و صمیمیت نمی خواند . که زمستان بود که انسان ها را گرد هم جمع می کرد , که آنها را به یکدیگر در کنار شعله آتش ی , نزدیک می کرد و ترانه مهربانی , محبت , صداقت و عشق را فریاد میزد .</p>
<p>حال نمی دانم  بر سر آشیانه مان چه خواهد آمد , اما می دانم دگر بار که عزم آشیانه ساختن کردیم آنرا نه برای پاییز و زمستان پاک , بلکه برای بهار و تابستان ظالم بسازیم که معلوم نیست اینبار از پس نقاب سبز آنها چه برون خواهد آمد . . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/73/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
<script type="text/javascript">
var gaJsHost = (("https:" == document.location.protocol) ? "https://ssl." : "http://www.");
document.write(unescape("%3Cscript src='" + gaJsHost + "google-analytics.com/ga.js' type='text/javascript'%3E%3C/script%3E"));
</script>
<script type="text/javascript">
try {
var pageTracker = _gat._getTracker("UA-6778314-2");
pageTracker._trackPageview();
} catch(err) {}</script>