Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

ترس

بهروز | تیر ۱۸, ۱۳۸۹

مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا… !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا [...]

تولد

بهروز | اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹

چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و [...]

تغییر

بهروز | اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹

شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب …
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست …
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم [...]

آینده …

بهروز | اسفند ۲۷, ۱۳۸۸

گاهگاهی … سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است …
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و [...]

اقتدار زمان

بهروز | بهمن ۲۷, ۱۳۸۸

بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.
آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی [...]

قسم

بهروز | بهمن ۱۸, ۱۳۸۸

قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .
گشتیم وهنوز میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم [...]

جاودانگی

بهروز | بهمن ۸, ۱۳۸۸

گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …
به کدامین بهانه شنیده ها , دیده ها و گفته ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه [...]

آشیانه

بهروز | دی ۱۵, ۱۳۸۸

آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست [...]

وقتی من خودم نیستم …

بهروز | آذر ۲۶, ۱۳۸۸

ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست [...]

خودکشی

بهروز | آذر ۱۴, ۱۳۸۸

شایدهمه حرفهایمان دروغ باشد برای تحمل زندگی .
شاید هرگز به آخر نرسیم , هرگز به آنچه می خواستیم نرسیم .
شاید نمی بایست تلاشی می کردیم که چون همه چیز از ابتدا , ناگفته پیدا بود .
که این ما , عادت دارد بر بیهوده زندگی کردن . به از دست دادن زمان .
حال چه شد که [...]