Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

دوست داشتم گاهی …

بهروز | اسفند ۴, ۱۳۸۹

گاهی وقت ها سنگینی متشخص بودن بد جوری حالم را می گیرد . کلماتی نظییر کلاس و ‌جنتلمنی روی دوشم سنگینی بسیاری می کند .
زمانی می بینم ، انسان هایی را که در اوج سادگی ، کنار خیابان راه می روند ،‌حرکاتی را از خودشان نشان می دهند که باعث گرد شدن چشم های اطرافیانشان [...]

اعتراف …

بهروز | آذر ۱۸, ۱۳۸۹

توی همین لحظه … همین الان …
فقط یه بار … می دونی فقط یه بار می خواهم صادق باشم .
نه با تو , نه با هیچ کس دیگه . اینجا فقط من مطرح هستم .
فقط خودم . کسی که توی تک تک لحظه ها با من بود اما هیچوقت … هیچوقت  باهاش صادق نبودم .
وای [...]

بی …

بهروز | آذر ۵, ۱۳۸۹

آرام … بی هیچ دغدغه ای …
ساکت … بی نیاز به گفتن …
سرد … بی نیاز به گرما …
تاریک … بی توجه به روشنایی ها …
غریب … بی توجه به انسان ها …
نشسته … بی نیاز به دویدن …
محکوم … بدون ارتکاب جرم …
مقموم … بدون جنگ …
بی تمام اینها … بی هایی که هرگز [...]

تردید

بهروز | مهر ۱۴, ۱۳۸۹

در آستانه پروار , کنار پنجره …
آسمان را آبی می بینم , آنقدر وسیع که نامم را فریاد می زند .
تکه ابرهای سفید , چون غول های مهربان به نظرم می آید…
غول هایی که دو دست باز دارند تا به سمت شان پرواز کنم .
زمین سبز است , فوق العاده سبز …
تماشای درختان از بالا [...]

گهگاه می اندیشم …

بهروز | مهر ۵, ۱۳۸۹

گهگاه می اندیشم , به تقابل ژرف انسان ها  .
گهگاه می اندیشم , به نبرد نابرابر آنها با زمان . . .
به چیزی که هرگز نداشته اند و تمام مدت با رویای داشتن آن روزها را به تاریکی سپرده اند.
گهگاه می اندیشم , به صفحات ورق خورده خاطرات …
به آن صفحاتی که گذشته اند و [...]

عادت

بهروز | مرداد ۲۹, ۱۳۸۹

از نگاه دلگیر شب , در سکوت روزهای تاریک کوچه ای تنها … در پس شهر که فراموش شده از ذهن آدمی .
از تقابل عقربه بزرگ و کوچک که در سالهای دراز به دنبال هم , که عاقبت زمانی و لحظه کوتاه از حرکت باز می ایستند و خاک فاصله آنها را پر خواهد کرد [...]

ترس

بهروز | تیر ۱۸, ۱۳۸۹

مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا… !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا [...]

تولد

بهروز | اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۹

چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و [...]

تغییر

بهروز | اردیبهشت ۱, ۱۳۸۹

شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب …
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست …
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم [...]

آینده …

بهروز | اسفند ۲۷, ۱۳۸۸

گاهگاهی … سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است …
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و [...]