<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Viki Blog &#187; شخصی</title>
	<atom:link href="http://www.vikiit.com/weblog/category/private/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.vikiit.com/weblog</link>
	<description>مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 10 Jan 2012 08:03:09 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>دوست داشتم گاهی &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/105/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/105/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Feb 2011 21:10:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/105/</guid>
		<description><![CDATA[گاهی وقت ها سنگینی متشخص بودن بد جوری حالم را می گیرد . کلماتی نظییر کلاس و ‌جنتلمنی روی دوشم سنگینی بسیاری می کند .
زمانی می بینم ، انسان هایی را که در اوج سادگی ، کنار خیابان راه می روند ،‌حرکاتی را از خودشان نشان می دهند که باعث گرد شدن چشم های اطرافیانشان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی وقت ها سنگینی متشخص بودن بد جوری حالم را می گیرد . کلماتی نظییر کلاس و ‌جنتلمنی روی دوشم سنگینی بسیاری می کند .<br />
زمانی می بینم ، انسان هایی را که در اوج سادگی ، کنار خیابان راه می روند ،‌حرکاتی را از خودشان نشان می دهند که باعث گرد شدن چشم های اطرافیانشان می شود ، مادران به فرزندان گوشزد می کنند که مبادا تو آن کار را کنی ،‌ لبخند های نهفته در دل نظاره گران نقش می بندد و برداشت های بی رحمانه شروع می شود &#8230; اما در دل آن شخص هیچ چیزی نیست . حتی برایش مهم نیست در اطرافش چه می گذرد .<br />
دوست داشتم گاهی از درون خودم بیرون بیایم ، پرس چلوکبابی بگیرم ، وسط پیاده رو چهار زانو بنشینم و با دست آنرا حریصانه بخورم .<br />
دوست داشتم گاهی به شکل غیر طبیعی ، به مانند یک قورباغه در بین جمعیت بدوم .<br />
دوست داشتم گاهی سر از پنجره ماشین در حال حرکت بیرون بیاورم و جیغ بکشم .<br />
دوست داشتم گاهی به مانند هر آدمی بی سرپناه ، زیر سایه درختی بر روی جدول پیاده رو بنشینم .<br />
دوست داشتم گاهی چیز ها را سریع درک نکنم . در واکنش مسائل ساده فقط بگم « ببخشید من متوجه نشدم &#8230; »<br />
دوست داشتم گاهی در نظر دیگران خنگ بنظر برسم . ساده و بی کلاس باشم . متشخص نباشم . انسان باشم &#8230; شاید این همه انسان ها ازم فاصله نمی گرفتند.<br />
دوست داشتم گاهی پای حرف های آدم های معمولی ،کسانی که دیده نمی شوند بنشینم . آنها با دیدگاه ساده و اشتباه خودشان بر روی استدلاهایشان پای فشاری کنند و من تنها لبخندی بزنم و خیره به آنها نگاه کنم و بشنوم . </p>
<p>حال تنها دوست دارم گاهی همه انسان ها  ،‌متشخص و بی تشخص . با کلاس و بی کلاس و هر با و بی دیگری &#8230; را باهم بیینم . . . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/105/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعتراف &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/97/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/97/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Dec 2010 07:18:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/97/</guid>
		<description><![CDATA[توی همین لحظه &#8230; همین الان &#8230;
فقط یه بار &#8230; می دونی فقط یه بار می خواهم صادق باشم .
نه با تو , نه با هیچ کس دیگه . اینجا فقط من مطرح هستم .
فقط خودم . کسی که توی تک تک لحظه ها با من بود اما هیچوقت &#8230; هیچوقت  باهاش صادق نبودم .
وای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی همین لحظه &#8230; همین الان &#8230;<br />
فقط یه بار &#8230; می دونی فقط یه بار می خواهم صادق باشم .</p>
<p>نه با تو , نه با هیچ کس دیگه . اینجا فقط من مطرح هستم .<br />
فقط خودم . کسی که توی تک تک لحظه ها با من بود اما هیچوقت &#8230; هیچوقت  باهاش صادق نبودم .</p>
<p>وای &#8230; چه جوری میتونستم فراموش کنم , چه جوری این همه وقت &#8230; نه حتی تحمل اینکه بخواهم به خاطر بیاورم هم وجود ندارد.<br />
اما باید بگم &#8230; اگر نگم دیگه دروغ نخواهد بود &#8230; این خیانت است . خیانت به بشر . . .</p>
<p>بزار برای یک بار هم که شده  به خودم بگویم که هیچی نیستم . که هیچی نبودم . . . که همه اش دروغ بود. که همه اش ظاهر سازی برای فریب بود.<br />
فقط تمام مدت ادای آدم بزرگ ها را در می آوردم . که دیده بشوم . که خواسته بشوم . که دوست داشته شوم .</p>
<p>همه حرف ها , همه کار ها &#8230; نمی دانم چگونه پیش آمد . اما همه آنها واقعی نبود. باور کردم که خودم هستم . از باور هایم حبابی بزرگ ساختم , خوشحال بودم &#8230;<br />
یادم می آید اوایل به خودم می گفتم مراقب این حباب باشم , روزی خواهد شکست &#8230; اما گذشت و آنقدر این حباب بزرگ شد که دیگر حسش نمی کردم .</p>
<p>لایه حباب را نمی دیدیم , حتی فکر کردم مدت ها است که شکسته اما فقط بزرگتر شده بود . من در حصار جهل بودم . رویاهایی که مرا دوره کردند . بی شک همه آنها می شکستند &#8230;</p>
<p>آه &#8230; چه انتظار طولانی بود. اینکه منتظر بشوم آن حباب بشکند.<br />
آن هم با من سر جنگ داشت . اصلا همه چیز &#8230; حتی مدادی که نوکش موقع نوشتن می شکست هم با من سر جنگ داشت . . .</p>
<p>خسته شدم , این بار خودم این حباب را می شکنم . که فریاد بزنم . از حالا به بعد این خودم هستم . خودم &#8230;<br />
مهم نیست که کم باشم . مهم نیست دیده نشوم &#8230; حتی مهم نیست دوست داشته نشوم . اما خوشحالم از اینکه خودم هستم.</p>
<p>تمام صورتک هایم را اینجا , جلوی همه آتش می زنم &#8230; آنها می سوزند و من از خاکستر آنها متولد می شوم .</p>
<p>دوباره &#8230;</p>
<p>تا برای همیشه , تنها و تنها با یک صورتک زندگی کنم که  &#8220;من&#8221; را جلوه دهد .</p>
<p>پ ن : مطلب فوق هیچ ارتباطی با نویسنده ندارد و صرفا یک مطلب انتقادی است. متشکرم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/97/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/96/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/96/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Nov 2010 20:09:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/96/</guid>
		<description><![CDATA[آرام &#8230; بی هیچ دغدغه ای &#8230;
ساکت &#8230; بی نیاز به گفتن &#8230;
سرد &#8230; بی نیاز به گرما &#8230;
تاریک &#8230; بی توجه به روشنایی ها &#8230;
غریب &#8230; بی توجه به انسان ها &#8230;
نشسته &#8230; بی نیاز به دویدن &#8230;
محکوم &#8230; بدون ارتکاب جرم &#8230;
مقموم &#8230; بدون جنگ &#8230;
بی تمام اینها &#8230; بی هایی که هرگز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرام &#8230; بی هیچ دغدغه ای &#8230;<br />
ساکت &#8230; بی نیاز به گفتن &#8230;</p>
<p>سرد &#8230; بی نیاز به گرما &#8230;<br />
تاریک &#8230; بی توجه به روشنایی ها &#8230;</p>
<p>غریب &#8230; بی توجه به انسان ها &#8230;<br />
نشسته &#8230; بی نیاز به دویدن &#8230;</p>
<p>محکوم &#8230; بدون ارتکاب جرم &#8230;<br />
مقموم &#8230; بدون جنگ &#8230;</p>
<p>بی تمام اینها &#8230; <strong>بی</strong> هایی که هرگز <strong>با</strong> نمی شوند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/96/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تردید</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/95/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/95/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Oct 2010 17:35:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/95/</guid>
		<description><![CDATA[در آستانه پروار , کنار پنجره &#8230;
آسمان را آبی می بینم , آنقدر وسیع که نامم را فریاد می زند .
تکه ابرهای سفید , چون غول های مهربان به نظرم می آید&#8230;
غول هایی که دو دست باز دارند تا به سمت شان پرواز کنم .
زمین سبز است , فوق العاده سبز &#8230;
تماشای درختان از بالا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در آستانه پروار , کنار پنجره &#8230;<br />
آسمان را آبی می بینم , آنقدر وسیع که نامم را فریاد می زند .</p>
<p>تکه ابرهای سفید , چون غول های مهربان به نظرم می آید&#8230;<br />
غول هایی که دو دست باز دارند تا به سمت شان پرواز کنم .</p>
<p>زمین سبز است , فوق العاده سبز &#8230;<br />
تماشای درختان از بالا وسوسه انگیز است .</p>
<p>سکوت عجیبی است &#8230;<br />
آن هم جایی که هر روز همهمه خواب را ز چشمان می ربود.</p>
<p>انسان ها را دیگر نمی بینم , شاید همین از حس لذت من از پرواز .</p>
<p>بالهایم را باز می کنم , لبه پنجره سکوی پرتاب من است .<br />
ابرها , آسمان آبی , سبزی درختان و سکوت زمین &#8230;</p>
<p>مدت ها است منتظر چنین لحظه ای هستم &#8230; آری مدت ها &#8230;<br />
هر روز چیزی جرات را در من می کشت . روزی ابر بودن آسمان یا تاریک بودن آن . روزی خزان و روزی فریاد انسان ها &#8230;</p>
<p>تردید میکنم &#8230; جای آن همه اشتیاق اکنون تردید است .<br />
به راستی چگونه چنین شد !؟<br />
چگونه این همه مدت آرزوی پرواز داشتم &#8230; امروز متفاوت است و من تردید دارم .</p>
<p>آه تردید &#8230; تردید لعنتی &#8230;<br />
می توانم پرواز کنم , اما به کجا &#8230; آیا باز جایی مرا مجال نشستن است !؟<br />
اگر تمام این ها خواب باشد و با پرواز به سیاهی آسمان , خزان زمین , همهمه انسان ها و ابرهای سیاه فرو بروم چه !؟</p>
<p>از لبه پنجره کنار میروم , پنجره را می بندم &#8230; بر روی سکوی سنگی مقابل آن , اما پشت به پنجره می نشنیم &#8230;</p>
<p>آه تردید &#8230; تردید لعنتی &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/95/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گهگاه می اندیشم &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/94/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/94/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Sep 2010 08:37:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/94/</guid>
		<description><![CDATA[گهگاه می اندیشم , به تقابل ژرف انسان ها  .
گهگاه می اندیشم , به نبرد نابرابر آنها با زمان . . .
به چیزی که هرگز نداشته اند و تمام مدت با رویای داشتن آن روزها را به تاریکی سپرده اند.
گهگاه می اندیشم , به صفحات ورق خورده خاطرات &#8230;
به آن صفحاتی که گذشته اند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گهگاه می اندیشم , به تقابل ژرف انسان ها  .</p>
<p>گهگاه می اندیشم , به نبرد نابرابر آنها با زمان . . .<br />
به چیزی که هرگز نداشته اند و تمام مدت با رویای داشتن آن روزها را به تاریکی سپرده اند.</p>
<p>گهگاه می اندیشم , به صفحات ورق خورده خاطرات &#8230;<br />
به آن صفحاتی که گذشته اند و حتی دیده نشدند.</p>
<p>گهگاه می اندیشم , به جنگ انسان با انسان &#8230;<br />
به جنگی که فاتحش چیزی جز دلتنگی نخواهد داشت .</p>
<p>گهگاه می اندیشم , به تلاش این مردم برای رسیدن به انتها &#8230;<br />
انتهایی که جز نابودی در انتظار آنها نیست .</p>
<p>گهگاه می اندیشم , به اندیشه ها &#8230;<br />
که همه آنها در ذهن ایده ال هستند و هیچکس حاضر به انجام ایده ال نیست .</p>
<p>امروز بر فراز رویایی عظیم گام نهادم و خوشحالم &#8230; خوشحال از آن که این تنها یک رویاست و نگران از روزی که واقعیت ها , رویاهایم را تسخیر کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/94/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عادت</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/93/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/93/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 18:22:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/93/</guid>
		<description><![CDATA[از نگاه دلگیر شب , در سکوت روزهای تاریک کوچه ای تنها &#8230; در پس شهر که فراموش شده از ذهن آدمی .
از تقابل عقربه بزرگ و کوچک که در سالهای دراز به دنبال هم , که عاقبت زمانی و لحظه کوتاه از حرکت باز می ایستند و خاک فاصله آنها را پر خواهد کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از نگاه دلگیر شب , در سکوت روزهای تاریک کوچه ای تنها &#8230; در پس شهر که فراموش شده از ذهن آدمی .<br />
از تقابل عقربه بزرگ و کوچک که در سالهای دراز به دنبال هم , که عاقبت زمانی و لحظه کوتاه از حرکت باز می ایستند و خاک فاصله آنها را پر خواهد کرد .<br />
از آدمی  که روزگاری بزرگ است , جلال و شکوهش چشم را خیره می کند , که در نهایت آغاز پایانی است برای او , که  روز به روز محو و محو تر می شود .</p>
<p>از رسم زندگی &#8230; از رسم دنیا &#8230; از رسم طبیعت &#8230;<br />
خاطره ای ماند و این خاطره تمام گنجینه ای است از همان کوچه و ساعت و آدمی .</p>
<p>تلخ است اما واقعیتی است , فریاد برنده ای به مانند لبه تیز خنجر زمان در قلب &#8230;<br />
تلخ است اما واقعیتی است , قصه تکرار و تکرار &#8230;<br />
تلخ است اما واقعیتی است , قصه عادت &#8230; عادت  و عادت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/93/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترس</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/88/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/88/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 15:37:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/88/</guid>
		<description><![CDATA[مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.<br />
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟<br />
اما این بار می خواهم بپرسم چرا !!؟ چرا چشم آدمی تنها و تنها تلخی ها را می خواهد ببیند ؟</p>
<p>نگاه منفی انسان ها , همیشه معطوف به نکردن ها , نخواستن ها , نداشتن ها , نبودن ها و &#8230;<br />
این زندگی روزانه پر شده از اگرهایی است که هیچکدام در آینده یا حتی حال نیستند .<br />
انسان نگران است &#8230; نگران چیزی که یک قرن پیش اتفاق افتاده , نگران نسل بشری که دو هزار سال می زیست  و نگران چیزهایی که حتی مربوط به آنها نیست &#8230;<br />
انسان نمی خواهد &#8230; نمی خواهد فراموش کند دیروزی را که خراب کرده &#8230; نمی خواهد رها کند بی ثمر بودنش در دفتر خاطرات را &#8230; نمی خواهد جدا شود از گذشته اش<br />
انسان می ترسد &#8230; می ترسد از فردا &#8230; می ترسد که نکند فردایش مثال امروزش پر از واهمه و ترس باشد &#8230; آری او می ترسد از پایان چیزی که حتی شروعش نکرده.</p>
<p>و این ترس &#8230; آری این ترس &#8230; که حتی انسان نمی فهمد که این ترسش است که تک تک روزهای آینده اش را به صفحات خاطراتش اضافه می کند و انسان هیچگاه نخواهد فهمید همه آن اتفاقاتی که برای نیفتادنشان اشک می ریزد , روزگاری بودند در آینده و او هرگز آنها را ندید و نخواست ببیند &#8230;</p>
<p>امروز , آینده ماست و این آینده خیلی زود به گذشته تبدیل خواهد شد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تولد</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/84/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 22:20:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟<br />
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟<br />
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و با تلخی گذشته وداع نکرد !؟</p>
<p>خاطرات ورق می خورند و می گذرند , چه تلخ و شیرین &#8230;<br />
اما امروز , روزی است که می خواهم از تو بگویم , فقط تو &#8230;</p>
<p>اگرچه , روزگاری بود ,  که صداقت ها گم شده بودند , اما تو آنرا پیدا کردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که محبت ها فراموش شده بودند , اما تو آنرا به یاد آوردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که عشق نابود شده بود , اما تو آنرا احیا کردی &#8230;</p>
<p>و اما &#8230;<br />
امروز تمام دنیا برای توست , برای تویی که تمام وجودت برای دنیا بود .<br />
امروز تمام ترانه ها برای تو می خوانند , برای تویی که همیشه ترانه می خواندی .<br />
امروز همه طبیعت هم صدای توست , برای تویی که تک صدا برای طبیعت می سرودی .<br />
امروز روز پرواز توست , تویی که همیشه برای پرواز دیگران بال بودی .</p>
<p>برای دیروز , امروز و فردا &#8230;<br />
و برای تمام دنیا , تمام ترانه ها , همه طبیعت و بالی که برای من هدیه داده بودی . . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تغییر</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/82/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/82/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 08:13:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/82/</guid>
		<description><![CDATA[شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;<br />
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .</p>
<p>شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;<br />
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم .</p>
<p>روزگاری انسانهایی را می شناختم که شیفته کمک کردن بودند .<br />
انسان هایی که نمی رفتند , اگر دیگران نمی رفتند . نمی گفتند , دیگران نمی گفتند . نمی خواستند , اگر دیگران نمی خواستند و یا حتی نمی خوابیدند اگر دیگران خواب نبودند .</p>
<p>اما امروز آدم هایی را می شناسم که می روند که دیگران نروند , می گوییند که دیگران نگویند , می خواهند که دیگران نخواهند و حتی می خوابند که دیگران را فراموش کنند .</p>
<p>حال به این فکر می کنم که در آینده چه دسته از آدم ها را خواهم شناخت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آینده &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/79/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/79/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 18:08:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;</p>
<p>همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و &#8230; واژه هایی که در گذشته اسیر فراموشی شده اند و در یک روز  , یک لحظه خاص , به یکباره به ذهن هجوم می آورند و غمی نهان قلب آدم را می آزارد که ای کاش &#8230; ای کاش و ای کاش &#8230;</p>
<p>حال عجیب است که هیچ کس حتی لحظه ای به داشتن ها , بودن ها , دست یافتن ها &#8230; فکر نمی کند که امیدی هستند در دل روشن آینده . که شاید در آن لحظه سخت , در آن لحظه تلخ واژه ایست بی همتا که انرژی نهان آن , می سازد انسان را از نو &#8230;</p>
<p>که سر سپردن به دیوار و جستجو در گذشته بی انتها , فقط و فقط ظلمت را عمیق تر می کند و لحظه هایی که صرف این جستجو می شوند هرگز بر نمی گردند .</p>
<p>آینده , اتفاقی است که زودتر از آن چیزی که فکرش را کنیم از راه می رسد و میگذرد و همیشه این انسان است که آینده را در گذشته جستجو می کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/79/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
<script type="text/javascript">
var gaJsHost = (("https:" == document.location.protocol) ? "https://ssl." : "http://www.");
document.write(unescape("%3Cscript src='" + gaJsHost + "google-analytics.com/ga.js' type='text/javascript'%3E%3C/script%3E"));
</script>
<script type="text/javascript">
try {
var pageTracker = _gat._getTracker("UA-6778314-2");
pageTracker._trackPageview();
} catch(err) {}</script>
