Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

خودکشی

بهروز | آذر ۱۴, ۱۳۸۸

شایدهمه حرفهایمان دروغ باشد برای تحمل زندگی .
شاید هرگز به آخر نرسیم , هرگز به آنچه می خواستیم نرسیم .
شاید نمی بایست تلاشی می کردیم که چون همه چیز از ابتدا , ناگفته پیدا بود .
که این ما , عادت دارد بر بیهوده زندگی کردن . به از دست دادن زمان .
حال چه شد که [...]

تجربه جدید

بهروز | آبان ۱۹, ۱۳۸۸

همیشه همین طور بوده … هروقت قرار است در محیطی جدید قرار بگیرم که هیچ شناختی از آن ندارم استرس و تشویش درونی , تمام وجودم را فرا می گیرد و با اینکه سعی میکنم چهره و ظاهری آرام داشته باشم , اما همواره این استرس با چکش بر اعصابم می زند …
آنروز هم همین [...]

دنیایی از خیال

بهروز | آبان ۸, ۱۳۸۸

اینکه تاریکی ترس دارد یا نه نمی دانم , اما می دانم دیدن تو چه در تاریکی چه در روشنایی ترسناک است .
نمایش شبنم های یخ زده در دیوار بیرونی شیشه ای پجره , آنقدر احساس سردی به من دست نمی دهد که سخن های تو .
چه کرده ای تو که حتی در تنها ترین [...]

سکوت

بهروز | شهریور ۲۸, ۱۳۸۸

هوا اینقدر سرد بود که حتی توان حرف زدن نداشتم . با دست و پای بخ زده وارد خانه شدم که دیدم کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می کند . از هوا گفتم و یخبندان بیرون , اما بی تحرک بیرون را تماشا می کرد . سپس از اوضاع بیرون و دعوای پسر [...]

نگرش دوم … ( قسمت دوم )

بهروز | شهریور ۱۶, ۱۳۸۸

البته برای من فرقی نمی کرد آنروز کنار رودخانه خشک شده , به حرفهایش گوش کنم یا نه . به هر حال من منتظر بودم و بیکار و او هم مدام و یکریز از آسمون و زمین می گفت و فکر می کنم برای او هم فرقی نمی کرد که کسی به حرفهایش گوش مسپارد [...]

نگرش دوم …

بهروز | شهریور ۶, ۱۳۸۸

همیشه وقتی از پنجره نگاه می کنم دو چیز متفاوت می بینیم , اول آسمانی تاریک با نقاطی روشن که آنرا ستاره می گویند و دوم شهری نورانی با چراغ های رنگی .
اینکه واقعا چه می خواهم که هر از گاهی به سمت پنجره می روم , پرده را با دست کنار می زنم [...]

نگرش های متناقض

بهروز | مرداد ۲۴, ۱۳۸۸

“می گفتند که شما از آن دسته آدم هایی هستید که بر سر تدبیر خود در زمانه جان می دهید … ”
نگاهش خشک شد بر روی زمین . سرش را خیلی سخت می توانست روی بدنش نگه دارد . خودش قبلا گفته بود که بعضی وقت ها آدم از شرم خجالت سرش ۲۰۰ کیلو می [...]

خاطره

بهروز | مرداد ۱۷, ۱۳۸۸

مدت زمانی گذشته بود …
صدای کسی نیز در نمی آمد …
همه ساکت و مبهوت بودن … مبهوت به چیزی که به آن فکر می کردند .
مسیر زیادی طی شده بود .
در ابتدا همه فکر می کردند که تمام مایحتاج خود را برداشته اند . برخی در زنبیل و ساک , برخی با یدک های چوبی [...]

شب , سکوت , سرما

بهروز | مرداد ۳, ۱۳۸۸

من این داستان را وقتی 17یا18 سال داشتم نوشتم و امروز به شکل تصادفی آنرا دیدم . تجدید خاطره ای زیبا برایم بود . گفتم شاید برای دیگران نیز جذاب باشد .

شروعی دوباره

بهروز | تیر ۱۳, ۱۳۸۸

با کلامی سرد ز سر کوچه های قدیمی خاطرات …. دیوار های خرابه ای که سانت به سانتش مرا , تو را و همه را فریاد می زد …
با نگاهی ساده و صادق , غربتی را فریاد می زنم که تو را در آن گم کردم .
ستایش باد کسی را که می سازد و می [...]