Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

اقتدار زمان

بهروز | بهمن ۲۷, ۱۳۸۸

بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.
آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی [...]

قسم

بهروز | بهمن ۱۸, ۱۳۸۸

قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .
گشتیم وهنوز میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم [...]

جاودانگی

بهروز | بهمن ۸, ۱۳۸۸

گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …
به کدامین بهانه شنیده ها , دیده ها و گفته ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه [...]

آشیانه

بهروز | دی ۱۵, ۱۳۸۸

آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست [...]

وقتی من خودم نیستم …

بهروز | آذر ۲۶, ۱۳۸۸

ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست [...]

خودکشی

بهروز | آذر ۱۴, ۱۳۸۸

شایدهمه حرفهایمان دروغ باشد برای تحمل زندگی .
شاید هرگز به آخر نرسیم , هرگز به آنچه می خواستیم نرسیم .
شاید نمی بایست تلاشی می کردیم که چون همه چیز از ابتدا , ناگفته پیدا بود .
که این ما , عادت دارد بر بیهوده زندگی کردن . به از دست دادن زمان .
حال چه شد که [...]

تجربه جدید

بهروز | آبان ۱۹, ۱۳۸۸

همیشه همین طور بوده … هروقت قرار است در محیطی جدید قرار بگیرم که هیچ شناختی از آن ندارم استرس و تشویش درونی , تمام وجودم را فرا می گیرد و با اینکه سعی میکنم چهره و ظاهری آرام داشته باشم , اما همواره این استرس با چکش بر اعصابم می زند …
آنروز هم همین [...]

دنیایی از خیال

بهروز | آبان ۸, ۱۳۸۸

اینکه تاریکی ترس دارد یا نه نمی دانم , اما می دانم دیدن تو چه در تاریکی چه در روشنایی ترسناک است .
نمایش شبنم های یخ زده در دیوار بیرونی شیشه ای پجره , آنقدر احساس سردی به من دست نمی دهد که سخن های تو .
چه کرده ای تو که حتی در تنها ترین [...]

سکوت

بهروز | شهریور ۲۸, ۱۳۸۸

هوا اینقدر سرد بود که حتی توان حرف زدن نداشتم . با دست و پای بخ زده وارد خانه شدم که دیدم کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می کند . از هوا گفتم و یخبندان بیرون , اما بی تحرک بیرون را تماشا می کرد . سپس از اوضاع بیرون و دعوای پسر [...]

نگرش دوم … ( قسمت دوم )

بهروز | شهریور ۱۶, ۱۳۸۸

البته برای من فرقی نمی کرد آنروز کنار رودخانه خشک شده , به حرفهایش گوش کنم یا نه . به هر حال من منتظر بودم و بیکار و او هم مدام و یکریز از آسمون و زمین می گفت و فکر می کنم برای او هم فرقی نمی کرد که کسی به حرفهایش گوش مسپارد [...]