Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

نگرش دوم …

بهروز | شهریور ۶, ۱۳۸۸

همیشه وقتی از پنجره نگاه می کنم دو چیز متفاوت می بینیم , اول آسمانی تاریک با نقاطی روشن که آنرا ستاره می گویند و دوم شهری نورانی با چراغ های رنگی .
اینکه واقعا چه می خواهم که هر از گاهی به سمت پنجره می روم , پرده را با دست کنار می زنم [...]

فرهنگ نما

بهروز | مرداد ۲۹, ۱۳۸۸

هنوز شن هایی که برای بنایی آشپزخانه آورده بود کف کوچه پخش بود . کیسه های خالی و پاره سیمان هم برای خودشان روی خاک ها سر می خوردند . یه یاالله گفت و وارد خانه شد .
عهد عیال به احترام بلند شدند و بچه ها پریدند بغلش . ساکش را گذاشت روی زمین و [...]

نگرش های متناقض

بهروز | مرداد ۲۴, ۱۳۸۸

“می گفتند که شما از آن دسته آدم هایی هستید که بر سر تدبیر خود در زمانه جان می دهید … ”
نگاهش خشک شد بر روی زمین . سرش را خیلی سخت می توانست روی بدنش نگه دارد . خودش قبلا گفته بود که بعضی وقت ها آدم از شرم خجالت سرش ۲۰۰ کیلو می [...]

خاطره

بهروز | مرداد ۱۷, ۱۳۸۸

مدت زمانی گذشته بود …
صدای کسی نیز در نمی آمد …
همه ساکت و مبهوت بودن … مبهوت به چیزی که به آن فکر می کردند .
مسیر زیادی طی شده بود .
در ابتدا همه فکر می کردند که تمام مایحتاج خود را برداشته اند . برخی در زنبیل و ساک , برخی با یدک های چوبی [...]