<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>Viki Blog</title>
	<atom:link href="http://www.vikiit.com/weblog/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.vikiit.com/weblog</link>
	<description>مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 21 Jul 2010 13:34:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>ترس</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/88/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/88/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 15:37:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/88/</guid>
		<description><![CDATA[مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟
اما این بار می خواهم بپرسم چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت ها است که یاد گرفتیم از برای نداشتن ها فریاد کنیم . تاریخ تلخ انسان پر از گله و شکایت هایی است که همه آنها در سیر زمانی گذشته قرار گرفته اند.<br />
همیشه پرسیدم چرا&#8230; !؟ چرا همه چیزهایی که داریم به تلخی چیزهایی که نداریم , نیستند ؟<br />
اما این بار می خواهم بپرسم چرا !!؟ چرا چشم آدمی تنها و تنها تلخی ها را می خواهد ببیند ؟</p>
<p>نگاه منفی انسان ها , همیشه معطوف به نکردن ها , نخواستن ها , نداشتن ها , نبودن ها و &#8230;<br />
این زندگی روزانه پر شده از اگرهایی است که هیچکدام در آینده یا حتی حال نیستند .<br />
انسان نگران است &#8230; نگران چیزی که یک قرن پیش اتفاق افتاده , نگران نسل بشری که دو هزار سال می زیست  و نگران چیزهایی که حتی مربوط به آنها نیست &#8230;<br />
انسان نمی خواهد &#8230; نمی خواهد فراموش کند دیروزی را که خراب کرده &#8230; نمی خواهد رها کند بی ثمر بودنش در دفتر خاطرات را &#8230; نمی خواهد جدا شود از گذشته اش<br />
انسان می ترسد &#8230; می ترسد از فردا &#8230; می ترسد که نکند فردایش مثال امروزش پر از واهمه و ترس باشد &#8230; آری او می ترسد از پایان چیزی که حتی شروعش نکرده.</p>
<p>و این ترس &#8230; آری این ترس &#8230; که حتی انسان نمی فهمد که این ترسش است که تک تک روزهای آینده اش را به صفحات خاطراتش اضافه می کند و انسان هیچگاه نخواهد فهمید همه آن اتفاقاتی که برای نیفتادنشان اشک می ریزد , روزگاری بودند در آینده و او هرگز آنها را ندید و نخواست ببیند &#8230;</p>
<p>امروز , آینده ماست و این آینده خیلی زود به گذشته تبدیل خواهد شد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تولد</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/84/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 22:20:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چه کسی می تواند روزگاری که با ورودت , با نگاهت , با صدایت و صدها با ی دیگر , عوض شدند  را فراموش کند !؟<br />
مگر می توان لجظه پرواز به سوی رویایی زیبا را , بار ها و بارها در ذهن تکرار نکرد !!؟<br />
چگونه میشود برق روشنایی امید را در چشمانت دید و با تلخی گذشته وداع نکرد !؟</p>
<p>خاطرات ورق می خورند و می گذرند , چه تلخ و شیرین &#8230;<br />
اما امروز , روزی است که می خواهم از تو بگویم , فقط تو &#8230;</p>
<p>اگرچه , روزگاری بود ,  که صداقت ها گم شده بودند , اما تو آنرا پیدا کردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که محبت ها فراموش شده بودند , اما تو آنرا به یاد آوردی &#8230;<br />
اگرچه , روزگاری بود ,  که عشق نابود شده بود , اما تو آنرا احیا کردی &#8230;</p>
<p>و اما &#8230;<br />
امروز تمام دنیا برای توست , برای تویی که تمام وجودت برای دنیا بود .<br />
امروز تمام ترانه ها برای تو می خوانند , برای تویی که همیشه ترانه می خواندی .<br />
امروز همه طبیعت هم صدای توست , برای تویی که تک صدا برای طبیعت می سرودی .<br />
امروز روز پرواز توست , تویی که همیشه برای پرواز دیگران بال بودی .</p>
<p>برای دیروز , امروز و فردا &#8230;<br />
و برای تمام دنیا , تمام ترانه ها , همه طبیعت و بالی که برای من هدیه داده بودی . . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تغییر</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/82/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/82/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 08:13:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/82/</guid>
		<description><![CDATA[شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .
شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید خیلی مهم نیست وقتی می بینی یک نفر از روی پل خودش رو پرتاب میکنه توی آب &#8230;<br />
یا یا شاید آدمی که با سرعت به وسط خیابان میدود و به یکباره می ایستد .</p>
<p>شاید دیگر مهم نباشد که سرنوشت آدم ها چیست &#8230;<br />
یا حتی دیگر از جنازه کنار خیابان افتاده هم متاثر نمی شویم .</p>
<p>روزگاری انسانهایی را می شناختم که شیفته کمک کردن بودند .<br />
انسان هایی که نمی رفتند , اگر دیگران نمی رفتند . نمی گفتند , دیگران نمی گفتند . نمی خواستند , اگر دیگران نمی خواستند و یا حتی نمی خوابیدند اگر دیگران خواب نبودند .</p>
<p>اما امروز آدم هایی را می شناسم که می روند که دیگران نروند , می گوییند که دیگران نگویند , می خواهند که دیگران نخواهند و حتی می خوابند که دیگران را فراموش کنند .</p>
<p>حال به این فکر می کنم که در آینده چه دسته از آدم ها را خواهم شناخت &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آینده &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/79/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/79/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 18:08:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/?p=79</guid>
		<description><![CDATA[گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;
همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهگاهی &#8230; سر انجام کاری آنچنان که می بایست نبود و آدمی در تمام کوچه های پی در پی و باریک روزگار , سرک می کشد که کجاست آن راه حل فراموش شده که اینک در بن بست تاریک تنهایی سر سپرده به دیوار است &#8230;</p>
<p>همیشه بودن ها , شنیدن ها , خواستن ها و &#8230; واژه هایی که در گذشته اسیر فراموشی شده اند و در یک روز  , یک لحظه خاص , به یکباره به ذهن هجوم می آورند و غمی نهان قلب آدم را می آزارد که ای کاش &#8230; ای کاش و ای کاش &#8230;</p>
<p>حال عجیب است که هیچ کس حتی لحظه ای به داشتن ها , بودن ها , دست یافتن ها &#8230; فکر نمی کند که امیدی هستند در دل روشن آینده . که شاید در آن لحظه سخت , در آن لحظه تلخ واژه ایست بی همتا که انرژی نهان آن , می سازد انسان را از نو &#8230;</p>
<p>که سر سپردن به دیوار و جستجو در گذشته بی انتها , فقط و فقط ظلمت را عمیق تر می کند و لحظه هایی که صرف این جستجو می شوند هرگز بر نمی گردند .</p>
<p>آینده , اتفاقی است که زودتر از آن چیزی که فکرش را کنیم از راه می رسد و میگذرد و همیشه این انسان است که آینده را در گذشته جستجو می کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/79/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اقتدار زمان</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/76/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/76/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 15:05:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/76/</guid>
		<description><![CDATA[بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.
آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقت ها دیدن یک صحنه , خاطره های زیادی را برای آدم زنده می کند . گاها بد و بعضی وقت ها خوب اما هرچی که هستند , مثل اسلاید از ذهن آدم می گذرند و تمام می شوند.</p>
<p>آن روز مثل همه روز ها قدم می زدم که آن سمت خیابان صورت آشنای کسی را دیدم که روزگار دیر آنرا میشناختم . آدمی بود که هر جا می رفت , دورو برش شلوغ می شد . همه دوست داشتند با او حرف بزنند و افتخار می کردند به حرف زدنش با آنان .<br />
بزرگتر ها بچه ها را جلو می بردند تا مرد بودن و مردانگی را از او یاد بگیرند . کسی امضا نمی گرفت اما خوب جوانان مرتبا حرف هایش را تکرار می کردند و سعی می کردند مانند او رفتار کنند .</p>
<p>یادم است اگر جایی مشکل ایجاد می شد , او نفر اول بود که آنجا بود . همیشه همه مشکلات را یک جوری حل می کرد که همه راضی می شدند . یک عالمه دعای خیر پشتش بود .</p>
<p>همیشه برام سوال بود , این آدم با این همه قدرت و استقامت در تنهایی خود چه کار می کند ؟ مگر می شود مشکل نداشته باشد ؟ مشکلاتش را چه می کند ؟ یکی از آرزوهام و مشغله فکریم همیشه این بود . وقتی آن روز , صورت آشنایش را از راه دور دیدم , اول کمی شوکه شدم و بعد خوشحال و بعد دوباره شوکه شدم .</p>
<p>آن آدم با آن همه طرفدار , روی جدول کنار خیابان نشسته و به شمشاد ها تکیه زده بود و جلویش را نگاه می کرد . مردم بی تفاوت از کنارش می گذشتند و حتی کسی به او توجه نمی کرد . نزدیک تر شدم , موهایش بی رنگ بود و بدن تنومندش ضعیف شده بود .</p>
<p>صورتش سفید بود , صدایش زدم و سعی کردم با احترام سخن بگویم . جوابم را نداد و همانطور خیره به جلو بود .<br />
دوباره صدایش زدم و جوابی نگرفتم . دستم را سر شانه اش گذاشتم و بی جان به زمین خورد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/76/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قسم</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/75/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/75/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Feb 2010 21:01:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/75/</guid>
		<description><![CDATA[قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .
گشتیم وهنوز  میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .
رفتیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قسم به روزگاری که انسان هایش را ترسی نیست از مرگ .<br />
که زندگی در پوچی و جهالت , مرگ را آزادگی است .</p>
<p>گشتیم وهنوز  میگردیم , دنیای پر فراز و نشیبی که بارها و بارها آنرا پیموده ایم و بار دیگر به امید نقطه ای روشن , راه را از سر می گیریم .<br />
رفتیم و هنوز می رویم , به مقصدی که هزاران بار آنرا فتح کرده ایم  وهمچنان به امید تفاوت بی خردانه تلاش می کنیم .<br />
خواستیم  وهنوز می خواهیم , بیشتر و بیشتر ها را و می دانیم که نتوان یافت محال ها را .<br />
پرسه زدیم و هنوز پرسه می زنیم , در حیاط خلوت آدم ها , که شاید پیدا کنیم عشق را , بی توجه به آنکه عشق را در پستوی قلب هایمان جا گذاشتیم .</p>
<p>بی صفا و بی هدف , بی انگیزه و حفیر , بی آنکه درس گیریم , بی آنکه بفهمیم , به آنکه به خود آییم یک لحظه ,  و بی هزار چیز هزاران خواسته , هنوز میگردیم و میرویم و می خواهیم و پرسه می زنیم برای تمام بهترین ها و هیچگاه لحظه ای درک نکردیم که روز و روزگاری همه آن بهترین ها به دنبال ما می گشتند و می رفتند و می خواستند و پرسه می زندند &#8230;.</p>
<p>قسم به بهترین هایی که بودنشان ناچیز است و نبودنشان همه چیز &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/75/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جاودانگی</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/74/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/74/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 06:47:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/74/</guid>
		<description><![CDATA[گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …
به کدامین بهانه  شنیده ها , دیده ها و گفته  ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفتند که آدم امروز , تاثیر جدال گذشته است …<br />
شنیدیم که اقتدار یک انسان به سکوت اوست …<br />
دیدیم رفتن روزهای سخت را و آمدن روزهایی سخت تر را …</p>
<p>به کدامین بهانه  شنیده ها , دیده ها و گفته  ها را لحظه ای باور نکردیم و چشم بستیم به رویایی که در آن نه شنیده ای هست , نه دیده ای و نه گفته ای !!؟<br />
به کدامین اشتباه , مجرم شدیم در حریم نگاه مردمی که اشک شوقشان با اشک وحشت و نفرت عوض شد !!؟<br />
به کدامین عشق , فراموش کردیم حقیقتی را که عاشقی را یادآورمان می شد !!؟</p>
<p>حال که از شیرینی به تلخی نشسته ایم … حال که از باهم بودن به انزوا رسیده ایم … حال که از زندگی به مرگ بسنده کرده ایم …<br />
به یاد آور کلام زندگی را , که از این روزگاران باقی مانده , سهم ما جاودانگی تخلی , انزوا و مرگ نباشد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/74/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آشیانه</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/73/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/73/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 21:24:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/73/</guid>
		<description><![CDATA[آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .
من نمی دانم , شاید می بایست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آشیانه ای که روزی با تکه , تکه های کوچک چوب , در سوز سرمای پاییزی ساختیم به امید روزی که صدای اشک زندگی را از آن بشنویم ؛ اینک در دل باد و گرمای مرگ بار تابستانی می چرخد و دور می شود از نگاهم . . .</p>
<p>من نمی دانم , شاید می بایست تلاش بیشتر می کردیم , که شاید باید محکم تر , یا بالاتر می ساختیم . که شاید نباید آنقدر رویایی  می اندیشیدیم &#8230;<br />
آری شاید رویا , شاید این رویا بود که تکه های کوچک و نازک چوب را , آهن هایی محکم و ضخیم جلوه میداد , این رویا بود که ما را می پنداشت به چیزی که وجود نداشت .<br />
که نشنیدیم صدای غرش بی رحم باد , در بهار را . که ندیدیم طبیعتی بی رحم را و باور نکردیم که دنیا می تواند از لطافت پاییز , از مهربانی پاییز یا از صداقت , پاکی و سفیدی زمستان , عوض شود به بی رحمی تند و کشنده تابستان .<br />
اینک همه چیز عوض شده  , دنیا چهره ای تغییر داد و مشخص شد که همیشه لطفات و سبزی , رنگ مهربانی ندارد , سرود عشق , محبت و صمیمیت نمی خواند . که زمستان بود که انسان ها را گرد هم جمع می کرد , که آنها را به یکدیگر در کنار شعله آتش ی , نزدیک می کرد و ترانه مهربانی , محبت , صداقت و عشق را فریاد میزد .</p>
<p>حال نمی دانم  بر سر آشیانه مان چه خواهد آمد , اما می دانم دگر بار که عزم آشیانه ساختن کردیم آنرا نه برای پاییز و زمستان پاک , بلکه برای بهار و تابستان ظالم بسازیم که معلوم نیست اینبار از پس نقاب سبز آنها چه برون خواهد آمد . . .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/73/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عینک دو چشمی</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/72/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/72/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 20:38:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[دیدگاه ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/72/</guid>
		<description><![CDATA[توی زندگی بار ها شده تا به مسائل مختلفی برخورد می کنیم که می بایست راجع به آنها عکس العمل نشان دهیم . خبری را از کسی میشنویم و راجع به آن فرد قضاوت می کنیم .
فراتر از آن , در زندگی روزمره بار ها و بارها آدم هایی را می بینیم که سعی می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی زندگی بار ها شده تا به مسائل مختلفی برخورد می کنیم که می بایست راجع به آنها عکس العمل نشان دهیم . خبری را از کسی میشنویم و راجع به آن فرد قضاوت می کنیم .<br />
فراتر از آن , در زندگی روزمره بار ها و بارها آدم هایی را می بینیم که سعی می کنیم به نوعی در ذهن خود تعریف شان کنیم .</p>
<p>یک قضاوت یا دیدگاه معمولا بر اساس چند فاکتور مختلف به وجود می آید :<br />
۱ : تجربه<br />
۲ : علم و درک<br />
۳ : قدرت تحلیل ( احساسی یا منطقی )</p>
<p>اگر ما بخواهیم قضاوت ها و یا دیدگاه ها را در دو گروه تقسیم کنیم , به این دو می رسیم :<br />
۱ : خوش بینانه &#8211; مثبت نگری<br />
۲ : بد بینانه &#8211; منفی نگری</p>
<p>تفکر های مثبت یا منفی اساسا در لحظه اول شکل می گیرند , یعنی به محض اینکه یک اتفاق می افتد مغز و اولین واکنش را نشان می دهد . تفکر مثبت یا منفی رابطه مستقیم بر قدرت تحلیل افراد دارد . کسانی که مرکزیت احساسی دارند بیشتر گرایش منفی و کسانی که مرکزیت منطقی دارند مثبت نگر هستند .</p>
<p>اما هیچ یک از اینها خوب نیستند . مثبت نگری باعث خونسردی و بیخیالی فرد خواهد شد و او را به شدت تنبل می کند و تحرک شخص را در واکنش به اتفاقات نابود می کند . همچنین منفی نگری صرف باعث ایجاد تشویش و نگرانی های بی مورد می شود که از درون به شخص ضربه می زند .<br />
اگر برای هر کدام این دو درصدی ( % ) در نظر بگیریم شاید بهترین نسب ۶۰% مثبت و ۴۰%  منفی باشد.</p>
<p>لازم به ذکر است که نوع دیگری از تفکرات وجود دارد که به آنها اندیشه و دیدگاه های تحلیلی گفته می شود که این مورد هیچ ارتباطی با بحث پیشین ندارد . و آن زمانی است یک شخص یک موضوع را تحلیل و نتیجه گیری میکند . که این نیز در دو بخش تقسیم می شود :<br />
۱ : تحلیل مثبت<br />
۲ : تحلیل منفی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/72/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی من خودم نیستم &#8230;</title>
		<link>http://www.vikiit.com/weblog/71/</link>
		<comments>http://www.vikiit.com/weblog/71/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 07:43:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهروز</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.vikiit.com/weblog/71/</guid>
		<description><![CDATA[ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت ۸ شب پاییزی , هوا تاریک بود . کنار خیابان من و یک همراه . منتظر تاکسی های خط . خوب بالاخره رسید .ماشین خالی بود . اول همراه من و بعد من عقب ماشین سوار شدیم . چند لحظه بعد دو نفر که انگار همراه بودند یکی جلو و یکی کنار من نشست .</p>
<p>همراه من : اون یارو چرا اینجوری نگات می کنه ؟<br />
من : نمی دونم , آشنا نیست ؟<br />
همراه من : نه فکر نمی کنم .<br />
من : خدا رو شکر , فکر کردم ارث باباش رو خوردم .<br />
اون : ببخشید آقا شما قبلا توی (***) نبودید ؟<br />
من : چطور ؟<br />
اون : ایول , چقدر من دوست داشتم شما رو از نزدیک ببینم , یادتون اون روز من اومدم پیشتون راجع به ( *** ) صحبت کردیم ؟<br />
من : راستش من حافظه ام زیاد خوب کار نمی کنه .<br />
اون خطاب به همراه اون : تو یادته !؟ وای عجب شانسی .<br />
اون ادامه داد : شما اصفهان چکار می کنید ؟ دوباره برای برنامه خاصی اومدید ؟<br />
من : آره دیگه , چاره ای نبود . . . نمیگذارند آدم استراحت کنه .<br />
همراه اون : کجاست ؟ چطوری هست ؟ ما هم می تونیم بیایم ؟<br />
من : راستش تموم شده دیگه , الان دارم بر می گردم .<br />
همراه اون : ای بخوشکی شانس . خوب شهر های دیگه چی ؟<br />
من : فکر نمی کنم . فعلا ولی خوب حتما خبرتون می کنم .<br />
اون : حتما خوشحال می شیم . راستی یه سوال بپرسم ؟<br />
من : راستش نه الان زیاد وقت خوبی نیست .<br />
اون : خوب ببخشید , آره توی تاکسی جای خوبی برای این سوالات نیست .<br />
اون ادامه داد : میشه شماره تماستون رو داشته باشم ؟<br />
من : من الان تلفن ندارم . اینجوری راحتتره &#8230;<br />
اون : پس این گوشی توی دستتون &#8230;. ؟<br />
من : اوه , این ماله این آقا هست .<br />
همراه اون : خوب میشه شماره اون آقا رو داشته باشیم ؟ با ایشون هماهنگ کنیم ؟<br />
من : اره حتما چرا که نه &#8230;<br />
من خطاب به همراه من : شماره ات رو بده باهات تماس می گیرند به من بگو .<br />
همراه اون : آقا ما همینجا پیاده میشیم . خیلی خوشحال شدیم دیدیمتون .<br />
اون : امیداورم موفق باشید و در آینده بازم این اتفاق بیفته .<br />
من : منم همین طور مواظب خودتون باشید .<br />
بعد از پیاده شدن آنها<br />
همراه من خطاب به من : تو مگه ( *** ) بودی ؟<br />
من : نه بابا , بچه شدیا &#8230; اصلا نمی دونم کجا هست &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.vikiit.com/weblog/71/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
<script type="text/javascript">
var gaJsHost = (("https:" == document.location.protocol) ? "https://ssl." : "http://www.");
document.write(unescape("%3Cscript src='" + gaJsHost + "google-analytics.com/ga.js' type='text/javascript'%3E%3C/script%3E"));
</script>
<script type="text/javascript">
try {
var pageTracker = _gat._getTracker("UA-6778314-2");
pageTracker._trackPageview();
} catch(err) {}</script>