Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

به ویکی خوش آمدید

بعد از مدت ها تلاش در اینترنت , سر انجام تصمیم گرقتم تا تمام اطلاعات , تجربیات و معلومات خودم را در یک سایت ثابت قرار دهم . همچنین تمام فعالیت هایی که در سطح اینترنت یا غیر آن انجام داده ام را به صورت متمرکز در یک وب سایت قرار دهم .
این وبلاگ شامل دسته های متعددی در زمینه های مختلف است که هر گروه خوانندگان خود را دارد . همچنین علاقه شخصی خودم نیز بود تا یک اثری را از خود به عنوان یادبود برای آیندگان قرار دهم که امیدوارم بتوانم مفید باشم .
در این وبلاگ من در زمینه های تخصصی خود و همچنین موضوعات حاشیه ای احتماعی و شخصی مطلب خواهم نوشت .

جولای 2010
د س چ پ ج ش ی
« May    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

استدلال

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۲۰, ۱۳۸۸

در زندگی ما آدم ها همواره پیش می آید که چند اتفاق به صورت همزمان رخ می دهد . این مهم نیست که حجم آنها بزرگ است یا کوچک باید سعی کنیم آنها را حل کنیم و به سوی آینده پیش بریم .

اولین گام در قوانین حل مشکلات , استدلال است . که از دیدگاه من شامل ۳ بخش دارد :

۱ : تاریخچه
۲: دلیل
۳: راه حل

در برخورد با مشکلات این مهم است که شما اولویت بندی کنید , ابتدا سعی کنید مشکلات را متناسب با اهدافتان دسته بندی و سپس ۳ مرحله استدلال را در مورد آن اجرا کنید. ( پیرامون اولویت ها در آینده صحبت می کنیم )

۱ : تاریخچه

این مرحله با مرحله دوم در ارتباط است . وقتی دچار مشکلی می شوید اولین چیزی که در ذهنتان باید نقش ببند کلمه ” چرا!!؟ ” است . از خودتان بپرسید چرا این اتفاق افتاده ؟
کمی به گذشته بازگردید و سعی کنید با جستجو پیدا کنید کدام یک از اشتباهات شما باعث بروز این مشکل یا اتفاق شده . ( البته این میتواند در مورد اتفاقات خوب هم استفاده شود ) .
من همیشه بر این اعتقاد بودم که مشکلات امروز ریشه ای درتصمیمات ما در گذشته دارد و این اصلا ایراد نیست . شما آن اشتباهات را اکنون پیدا می کنید تا در آینده مجددا مرتکب نشوید .

۲ : دلیل

دلایل بروز یک مشکل معمولا متفاوت هستند که می توان آنها را در ۳ بخش درونی , محیطی و تاریخچه ای مورد بررسی قرار داد . مشکلات درونی انسان رابطه مستقیمی با محیط دارد اما اینجا منشا یک مشکل می تواند درون انسان باشد , مانند عدم تمرکز یا حتی بیماری های روانی نظیر افسرده گی و …
اما در بخش محیطی , حاشیه هایی است که گاها غیر قابل پیش بینی هستند اما می توان آنها را آنالیز کرد و کنترل کرد .
همچنین دلیل تاریخچه ای را در قسمت قبل توضیح دادم.

۳ : راه حل

خوب حال شما می دانید که این اتفاق ( یا مشکل ) از کجا آمده و همچنین دلیل آنرا هم می دانید . حالا باید به راه حل ها فکر کنید . من به شما اطمینان می دهم الان شما راه حل های متفاوتی را دارید که می بایست آنها را تک به تک بررسی کنید و بهترین کار را انجام دهید . پس هیچگاه برای حل یک مشکل با عجله و بدون فکر اقدام نکنید .

لازم می دانم این را نیز اضافه کنم که استدلال اصلی ترین بخش حل مشکلات است و همچنین تاثیراتی دارد که در آینده به آن خواهید رسید.

خودکشی

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آذر ۱۴, ۱۳۸۸

شایدهمه حرفهایمان دروغ باشد برای تحمل زندگی .

شاید هرگز به آخر نرسیم , هرگز به آنچه می خواستیم نرسیم .

شاید نمی بایست تلاشی می کردیم که چون همه چیز از ابتدا , ناگفته پیدا بود .

که این ما , عادت دارد بر بیهوده زندگی کردن . به از دست دادن زمان .

حال چه شد که ایستادن دیگر گناه نیست !؟ چه شد که برگشتن جرم نیست !؟ تمام کردن جنایت نیست !؟

چرا اینک تفکر کردن ذره ای احساس ندارد !؟ , ولی فکر دلیل وجود تمام دنیاست .

فکر کردن که دلیل نمی خواهد … اما زندگی بی فکر جرمی است , نهایت آن چوبه داری منتظر …

به اندازه یک حرکت , به فاصله یک تصمیم , می توان عوض کرد و عوض شد . می توان برگشت از نو … یا که به خاک کشید جسم را و پایان داد فلاکت را .

حال یک تصمیم , فقط یک تصمیم مانده تا حقیقت یک رویا .

تا که باز آیند پرندگان بر شاخه ها , و بخوانند آواز متولد شدن را . که آن لحظه تمام کردن نیست , بلکه شروع کردن است , شروع یک زندگی , همراهی با زمان .

و چه زیباست دنیا که آنقدر بزرگی دارد تا حل کند گذشته ات را در خود و بخواند آینده ای بی نظییر را برای تو …

و چه زیباست دنیا ….

تجربه جدید

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آبان ۱۹, ۱۳۸۸

همیشه همین طور بوده … هروقت قرار است در محیطی جدید قرار بگیرم که هیچ شناختی از آن ندارم استرس و تشویش درونی , تمام وجودم را فرا می گیرد و با اینکه سعی میکنم چهره و ظاهری آرام داشته باشم , اما همواره این استرس با چکش بر اعصابم می زند …

آنروز هم همین گونه بود … وای که چقدر دیوانگی است . . .
همیشه سعی کردم جفت پا بپرم وسط آن چیزی که خیلی از آن میترسم . اما نمی دانم این چه مرضی است که قبل از پریدن به انواع و اقسام حالت های منفی آن فکر می کنم . قبل از اینکه یک اتفاق بیفتد من فکر می کنم چه بلایی قرار است سرم آید , شاید از اعدام هم اینگونه هراس ندارم . بدتر آنکه نکته هایی که از محیط میدانی همه نا امید کننده هستند . مثلا می دانی آنجا جمعی هستند که باید با آنها مدتی روابط اجتماعی نزدیک داشته باشی … وای خدا این از همه وحشتناک تر است , یا اینکه تو هیچ کنترلی روی آن نداری . منظورم این است وقتی آدم می خواهد وارد محیطی شود که دیگران از سطح پایین تری نسبت به او قرار دارند , این استرس کمتر است و اعتماد به نفس بیشتری وجود دارد . حال وقتی می خواهی به محیطی بروی که ممکن تو از همه پایین تر باشی , خوب خیلی استرس را بیشتر می کند .

اما چاره ای نبود … کاش لااقل کسی بود چهار تا داد بر سرش می زدم یا گوشش را گاز می گرفتم , نمی دانم اما ترجیح دادم آرام به نظر برسم . هرچه به محل نزدیک تر می شدم این استرس بیشتر می شد . خوب این طبیعی هست , شاید هم نیست . بعضی وقت ها فکر می کنم کدام انسان دیگر اینجوری رفتار می کند که من دومی باشم . وقتی توی مسیر هستم خیلی حواسم جمع نیست , سعی می کنم خودم را با چیز های مسخره سرگرم کنم , مثلا با مردم حرف بزنم راجع به موضوعات به اهمیت … یادم هست با راننده تاکسی راجب به اتوبوس های شرکت واحد و قیمت آن بحث می کردم . که آخرش هم نه من فهمیدم آن چی میگفت و نه آن می فهمید من چه می گویم و تنها جفتمان عین بز اخگر فقط همدیگر را تایید میکردیم . خوب اتوبوس از استرس که بهتر بود …

وقتی به درب ورودی ساختمان رسیدم , اعصابم بد جوری بهم ریخت , حدود ۴۰ دقیقه زودتر رسیده بودم . نمی خواستم مثل این آدم های معمولی , از ۴۰ دقیفه زودتر اونجا سماق بمکم . همیشه همینطور است . هروقت می خواهم دیر برسم , اتفاقات جوری رقم می خورد که من زمان زیادی را زود برسم .

خوب طبق معمول اینگونه مواقع پیاده روی را انتخاب کردم . اینجور موقع ها خیلی برایم مهم نیست کجا می روم , فقط زمان را به طور مساوی برای رفت و برگشت تقسیم می کنم . به سمت شمال حرکت کردم بعد از ۱۰۰ متر در یک خیابان پیچیدم که تا کنون ندیده بودم . فکر کنم نصف جاهایی که یادگرفته بودم از این طریق بود . خیابان جالبی بود . همه چیز توش بود اما هیچکدام به درد نمی خورد . هرچی جلوتر می رفتم باریکتر میشد و انگار بافت مغازه ها و خانه ها قدیمی و قدیمی تر می شد . برای اولین بار در عمرم آنجا دیدم که سه مغازه قصابی کنار یکدیگر قرار گرفته اند , فکر می کردم اگر اینها باهم مشکل پیدا کنند , ساتور عجب سلاح بامزه ای خواهد بود .

جلو تر که رفتم احساس کردم از کنار هرکی رد می شوم یه مدت زمانی من را نگاه می کند . خوب این خیلی از اون استرس , که البته در اون زمان کمتر شده بود , بدتر نبود . یکمی اوضاع بدتر شد , چون کفش نویی که پایم بود , داشت یه بلایی سر انگشتم می آورد . راه رفتن یکم سخت شد اما خوب چاره ای نبود .

آخر خیابان دو تا انشعاب داشت . اسم یکی از آنها ” خیابان نجاری” بود . عجب اسمی … وقتی وارد خیابان شدم , دیدم که اینجا پر از عطاری و آهن آلات است … و همه صاحبان مغازه هم نود سال به بالا هستند . مغازه که چه عرض کنم دکه بودند بیشتر . واقعا چه اسم مسخره ای برای این خیابان که اگر نگم شبیه کوچه بود , انتخاب کرده بودند .

خوب الان زمانی بود که می بایست بر میگشتم , از بس محو خیابان شده بودم کمی از زمان عقب افتادم اما خوب مشکلی نیست من می توانم به صورت ثابت و ممتد با سرعت قدم بزنم .

به خیابان قیلی که بازگشتم , گفتم برای اتلاف وقت کمی با دستگاه خودپرداز خلوت بانک بازی کنم . لااقل یه پرینت حساب بگیرم . از پله های معلق قبل از دستگاه بالا رفتم . کارت را زدم , رمز را وارد کردم و دستگاه از من خواست تا کارت را وارد کنم . اونجا فهمیدم که روز , روز بدشانسی است . به درب بانک رفتم , خوب بانک تعطیل بود . نگهبان را به هزار بدبختی پیدا کردم و با هزار التماس و دروغ و نه نه من غریب بازی کارت را پس گرفتم . آنجا دیگر همه چیز به هم ریخت کلا داشت دیر میشد و وقت آنچنانی نداشتم .

با آن کفش مزخرف لنگ میزدم اما سعی کردم تا آنجا که می شود تند بروم . به اواسط خیابان قبلی رسیده بودم که یکی اسمم را فریاد زد . اول محل ندادم , اما آن صدا دو بار دیگر تکرار شد , دیدم اینگونه ادامه پیدا کند آبرویم تو خیابان به فنا خواهد رفت . بازگشتم دیدم یکی از فامیل های خیلی دورمان که چند سالی میشد ندیده بودمش از ۱۰۰ متر عقب تر دارد به سمت من می آید . چاره ای نبود باید می ایستادم تا ایشان با ۱۲۰ کیلو وزن خود را به من برساند .

کمی تحویلش گرفتم اما در دلم هرچه بد و بیراه در زندگیم بلد بودم نثارش کردم , حتی دو سه تا فحش جدید هم ساختم و آنها را هم گفتم . وقتی پرسید آنجا چه می کنم , لحظه ای فکر کردم که چه بگویم . برای همین مثل همیشه سوالات را با سوال تحویل دادم .

خلاصه او هم مقداری وقتم را گرفت , تقریبا مجبور بودم بدوم . در حال سریع حرکت کردن بودم که یک بچه سه چهار ساله با این سه چرخه های مسخره با من کورس گذاشت . عجب موجود شری بود . وقتی خسته شد لطف کرد با آن سه چرخه زد پشت پام . چیزی نمانده بود با مغز پهن زمین شوم . دلم می خواست خودش و سه چرخه اش را از درخت آویزان کنم . اما حتی وقت اینکه باهاش یکه به دو کنم را نیز نداشتم .

نهایتا سر به زنگاه رسیدم . هس هس کنان . گیج و عصبانی و همه چیز خیلی خوب برگزار شد . موقع برگشتن با آرامش قدم می زدم و به این فکر میکردم وافعا همیشه اتفاق سومی هم وجود دارد که آدم به آن فکر نمی کند و آن مثبت ترین حالت است …

دنیایی از خیال

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آبان ۸, ۱۳۸۸

اینکه تاریکی ترس دارد یا نه نمی دانم , اما می دانم دیدن تو چه در تاریکی چه در روشنایی ترسناک است .
نمایش شبنم های یخ زده در دیوار بیرونی شیشه ای پجره , آنقدر احساس سردی به من دست نمی دهد که سخن های تو .

چه کرده ای تو که حتی در تنها ترین لحظاتم , مرگ را به حضور دوباره ای ترجیح می دهم .

فریاد

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ آبان ۸, ۱۳۸۸

می گفتند انسان سر چشمه تمام زندگی است .
می بینم که انسان همه چیز دارد جز انسانیست .
می گفتند انسان را می توان ملاک آفرینش دانست .
می بینم که انسان موجودی است متفاوت .

روزگاری نچندان دور , نگرشی در ذهن ها متولد شد و آن توهمی بیش نبود . کمی بعد این توهم بر اجتماعی چیره گشت که امروز از آن خسته شده ایم . اینقدر خسته که حتی تاب بهبود آنرا نداریم .
توهمی که تلخی آن تنها برای دیگران است که می خواهند متفاوت باشند . غروری است از سر نادانی که حکم نابودی دنیا و زدن ریشه انسانیت دارد .
آنها را که بنگری , یا از آنها بپرسی , خودرا همه چیز میداند , همه چیز می خوانند , همه دنیا را از آن خود می دانند , چون می گوینند خود آنرا ساخته اند . اما این را شاید بهتر درک کنند که توهی بیش را به رخ دیگران نمی کشند .

این تفاوت نیست که خود را بالاتر از دیگران بپنداری , بلکه این توهمی است که می خواهی دیگران را نبینی , موفقیت دیگران را نبینی .
این تفاوت نیست که بر سر هر چیز حتی به قیمت از بین بردن و شکستن , مبارزه می کنی , که این از سر ترس است که توان ستایش دیگران را نداری .

که این است قصه من , که این است قصه ما , انسان های کوچکی که خود را وابسته به هیچ جا نمی دانند , که دیگران کاح های خود را بر دوش آنها ساخته اند و خبر ندارند نابودیشان در اختیار یک اشاره این انسان های کوچک است . اینکه تا کی در سیتره غرور و توهم هستی نمی دانم , امیدوارم روزی را بنگری که انسان در برابر انسان برتری ندارد , روزی را بنگری که تو نیز به بزرگی کوچکی این انسان ها باشی و غرور حقیقی را با پادشاهی درونت جشن بگیری نه بر صورتک های مضحک واهی …

قوانین طبیعت ( هیچ چیز مطلق نیست )

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مهر ۴, ۱۳۸۸

این نوشته را با یکی از تئوری های خودم آغاز می کنم : هیچ چیز در طبیعت مطلق نیست .

شاید وقتی برای اولین بار این جمله را می خوانید خیلی بیان شیوایی در آن نباشد , اما من می خواهم تا به همراه شما ماهیت انرا مورد بررسی قرار دهیم . به طور کلی من می خواهم این عدم مطلق را در مورد نکات خوب و بد توضیح دهم .

ماهیت خوب یا بد فقط به خاطر برداشت ما است که این برداشت بر اساس چند فاکتور مهم انجام می شود :

۱ : تجربیات محیطی
۲ : شرایط محیطی
۳ : دانش فردی

تجربیات محیطی : شامل تمام اتفاقاتی است که در اثر گذر زمان در حافظه انسان به عنوان یک تجربه ثبت می شود . به طور مثال وقتی برای اولین بار دست به یک جسم ناشناخته می زنیم ( از این نظر ناشناخته که تا کنون آنرا ندیده بودیم ) تمام سیگنال های ارسالی به عنوان تجربه در ذهن ثبت می شود . حال این برداشت ذهنی است که آنرا یک گرایش خوب یا یک گرایش بد ثبت کند . در مورد دنیای درونی نیز به همین حالت است . بعضی احاساس ها و شرایط زندگی باعث ایجاد تجربه هایی می شوند که در نتهایت نتیجه آن گرایش خوب یا بد دارد .

شرایط محیطی : این مربوط به محیطی است که انسان در آن بزرگ می شود . که دو مورد مهم آن خانواده و جامعه هستند . انسان تا سنی مدام در حال الگو برداری است , از همین رو شما می توانید بچه هایی را ببینید که حالت های رفتاری را از افراد نزدیک خود تقلید می کنند . اگرچه هرچه انسان بزرگتر می شود این تقلید ها کمتر به چشم می خورد اما نکات ظریفی در مغز باقی خواهند ماند .

دانش فردی : هرچه انسان مطالعه کند و به تحصیل علم ( حال از هر نوعی ) مشغول باشد دید بازتر و درک بالاتری پیدا می کند . این نکته تاثییر گذاری است که می تواند به انسان در درک متقابل از محیط و انسان کمک کند .

همانطور که ملاحظه می کنید مجموع فاکتور های بالا نهایتا به نوعی برداشت منجر می شود که شخص توان انتخاب خوب و بد را خواهد داشت . پس وقتی این فاکتور ها در انسان های مختلف متفاوت است , می بایست برداشت آنها نیز از گرایش خوب و بد متفاوت باشد .

پس هیچ کس نمی تواند بگوید نکات منفی مطلقا بد است , چون مطمئنا کسانی در دنیا هستند که عاشقانه آن نکات منفی را دوست دارند و انجام می دهند بدون آنکه ذره ای ناراحت شوند . یا مثلا فلان کار خوب است , چون کسانی در دنیا هستند که از آن کار متنفر باشند .

پس الزاما از دیدگاه طبیعت ( نه از دیدگاه انسان ها ) هیچ چیز مطلق نیست و این عدم مطلق بودن دنیا باعث تفاوت انسان ها می شود . همگرایی انسان ها را شامل می شود و این یک واقعیت است که اگر همه چیز مطلق می شد تمام روابط انسان ها نابود می شد و هیچ اجتماعیی به وجود نمی آمد .

سکوت

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۲۸, ۱۳۸۸

هوا اینقدر سرد بود که حتی توان حرف زدن نداشتم . با دست و پای بخ زده وارد خانه شدم که دیدم کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می کند . از هوا گفتم و یخبندان بیرون , اما بی تحرک بیرون را تماشا می کرد . سپس از اوضاع بیرون و دعوای پسر بچه ها با هم , شکایت کردم و او باز هم ساکت بیرون را نگاه می کرد . از تعجبم به اینکه در این هوای سرد چگونه این همه جمعیت بیرون آمده گفتم , اما او باز هم آرام از پنجره به بیرون زل زده بود .از خودم گفتم , از زندگی , از او , از زندگیش … اینبار برگشت و لبخندی زد و رفت .

اکنون تو از در آمدی و از سرما شکوه می کنی و من ساکت کنار پنجره ایستاده ام , چون خودم دارم سرما را حس می کنم . از دعوای آدم ها در خیابان گله می کنی و من باز هم ساکت ایستاده ام چون خودم آنرا تماشا می کنم . از تعجبی که به خاطر تحرک مردم در خیابان ها , داری می گویی و من چون آنرا نظاره می کنم ساکت می مانم . اینبار از خودت می گویی و از زندگی ات , از من و زندگی ام ,با لبخندی از کنارت رد می شوم و می روم چون دیگر برایم اهمیتی ندارد .

نگرش دوم … ( قسمت دوم )

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۱۶, ۱۳۸۸

البته برای من فرقی نمی کرد آنروز کنار رودخانه خشک شده , به حرفهایش گوش کنم یا نه . به هر حال من منتظر بودم و بیکار و او هم مدام و یکریز از آسمون و زمین می گفت و فکر می کنم برای او هم فرقی نمی کرد که کسی به حرفهایش گوش مسپارد یا خیر .

من در حال و هوای خودم بودم , که جمله از آن پسرک من را به خود آورد , – چرا آدم ها اینقدر مسائل را سخت می کنند … – اگر چه حس می کنم هیچوقت معنی آنرا نفهمیده و تنها چیزی در ذهنش آمده بود و مثل بقیه حرف هایش آنرا بیان کرد .

وقتی به این حرف و عمق آن فکر کردم , تلخ بود . راستش سوالی بود که مدت ها آنرا فراموش کرده بودم . در گوشه کنار حافظه ام گم شده بود و من اصلا یادم نمی آمد که قبلا جواب آنرا پیدا کردم یا خیر . چیزی که مهم بود من در حال حاضر جواب آنرا نمی دانستم . وقتی مجموعه ای از خاطرات و تجربیات خود و دیگران را به سرعت مرور کردم , با شگفتی دریافتم که کمتر پیش آمده انسان ها راه های ساده و البته درست را انتخاب کنند . تناقضی جالب در زندگی روزمره بود . جایی که میشد با تاکسی کولر دار رفت مردم در صف اتوبوس های درب و داغون با آن هوای گرم از سر و کول یک دیگر بالا می رفتند . یا اصلا کمی عمیقتر فکر کنیم همیشه سعی می کنیم همه چیز را از سخت ترین راه باور کنیم . یا افکار خود را آنقدر پیچیده کنیم که هرگز توان درک آنرا پیدا نکنیم و آنوقت شروع کنیم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان بیچاره .

چرا اینقدر زندگی را سخت می گیریم در صورتی با دو یا سه تا جمله کوتاه در ذهن می توان همه چیز را تعریف کرد , البته نمی خواهم بگویم بزنیم به در بیخیالی ولی شاید بشود از نگرشی دیگر به زندگی نگاه کرد . این نگرش به ما می گوید که زندگی و زمان و زمین و هوا و آسمان و سیارات و … نقشی در سرنوشت ما ندارد و این ما هستیم که با افکار و تصمیمات و ذهن زیستن را سخت یا آسان می کنیم .

نگرش دوم …

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۶, ۱۳۸۸

همیشه وقتی از پنجره نگاه می کنم دو چیز متفاوت می بینیم , اول آسمانی تاریک با نقاطی روشن که آنرا ستاره می گویند و دوم شهری نورانی با چراغ های رنگی .
اینکه واقعا چه می خواهم که هر از گاهی به سمت پنجره می روم , پرده را با دست کنار می زنم و به این دو تصویر خیره می شوم , خودم هم نمی دانم . شاید رویایی گم شده در دل این تناقض وجود دارد . شاید مثل آدمی هستم که جواب سوالی را دارد اما خود سوال را نمی داند .

به هر ترتیب , نگاه به دو منطقه از زمان که از هم دور هستند اما به هم وابسته , مخصوصا نقطه تلاقی افق ساختمان های بلند که چراغ های آن با نقاط نورانی آسمان تاریک برابری می کنند و هم قد است , شاید همه این ها چیزی را در من زنده می کند که می خواهم به آن برسم .

شاید به دنبال خودم می گردم , اینکه جای من اینجا در میان ساختمان ها و چراغ های رنگارنگ است , یا در آسمان تاریک کنار ستاره های کوچک . اینکه باید به دنبال گمشده ام در لابه لای سیمان های عظیم سر به فلک کشیده بگردم , با در لطافت حریر مانند شب .

نمی دانم , شاید هم فقط به دنبال یک ایده ئولوژی فلسفی می گردم , مثلا آیا باید از بالا به پایین نگاه کرد با از پایین به بالا . همیشه دقت کردم وقتی آدم ها روی زمین هستند به بالا نگاه می کنند اما وقتی به ارتفاع می روند به پایین نگاه می کنند . مثل اینکه آنها هم جایگاه خود را گم می کنند . یا مثل آدمی که جای خوابش عوض شده گیج و کلافه می شوند . یا آنها هم مثل من درگیر این تشویش می شوند که نمی دانند باید از پایین به بالا خیره شوند یا از بالا به پایین .

گاهی دوست دارم برای هر چیزی حد وسطی وجود داشت … اما نیست و فعلا من میان زمین هوا گم هستم . به هر حال مثل همیشه پرده را رها می کنم و به سر کارم بر میگردم بی آنکه بدانم چه زمانی دوباره به پای پنجره کشیده می شوم ….

فرهنگ نما

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۲۹, ۱۳۸۸

هنوز شن هایی که برای بنایی آشپزخانه آورده بود کف کوچه پخش بود . کیسه های خالی و پاره سیمان هم برای خودشان روی خاک ها سر می خوردند . یه یاالله گفت و وارد خانه شد .
عهد عیال به احترام بلند شدند و بچه ها پریدند بغلش . ساکش را گذاشت روی زمین و بچه هارا بغل کرد . سر حوض سر و صورتش را شست بعد با یک خیز نشست روی گلیم دستباف یادگار خانم جون که کف ایوان پهن شده بود .

یک لیوان کمر باریک چایی خوش رنگ و تازه دم اومد جلوش , به استکان خیره شد و زیر لب گفت : یعنی این هم فرهنگ هست ؟ حسابی تو فکر بود . اتفاق عجیبی برایش افتاده بود که امان حرف زدن و بلبل زبانی های هر روزش را ازش گرفته بود . استکان را بلند کرد … قلپ اول را هورت کشید , چشمانش را بست انگار ته دلش چیزی صدا کرد , استکان را گذاشت روی نعلبکی گل گلی جهیزیه زنش . کمی مکث کرد و این بار بدون هورت کشیدن دو سه تا قلوپ دیگه خورد .

انگار زبانش باز شد , گفت : می گم به نظرت ما آدم های با فرهنگی هستیم ؟
زنش کمی نگاهش کرد و گفت : خوب معلومه مرد . ما نا سلامتی ایرانی هستیم . همه ماها با فرهنگیم .
با لرزش محسوسی توی صداش جواب داد : دِ نه دیگه , اگه ما با فرهنگ بودیم صبح تا شب پشت سر مردم حرف و نا حرف نمی زدیم , اگه با فرهنگ بودیم که روزی ۲۰۰ بار تو سر این همسایه ها نمی زدیم که بگیم ما فلانیم , اگه با فرهنگ بودیم برای چیزی که نیسیتم این همه دروغ نمی بافتیم , اگه با فرهنگ بودیم شن هارو کف کوچه پهن نمی کردیم تا عالم و آدم بفهمند ما بنایی می کنیم و کلی آزار و اذیت کنیم , اگه با فرهنگ بودیم غیر خودمون واسه بقیه هم ارزش قائل می شدیم , خوب اونا هم انسان هستند , چقدر نشتسیم و بافتیم براشون … نه ما فقط ادای با فرهنگ ها را در میاریم …

چایی سرد شده اش را نیمه تمام گذاشت و گفت البته یک نفره هم نمی شود با فرهنگ شد ….