Viki Blog

مجموعه ای از مطالب شخصی و تخصصی

به ویکی خوش آمدید

بعد از مدت ها تلاش در اینترنت , سر انجام تصمیم گرقتم تا تمام اطلاعات , تجربیات و معلومات خودم را در یک سایت ثابت قرار دهم . همچنین تمام فعالیت هایی که در سطح اینترنت یا غیر آن انجام داده ام را به صورت متمرکز در یک وب سایت قرار دهم .
این وبلاگ شامل دسته های متعددی در زمینه های مختلف است که هر گروه خوانندگان خود را دارد . همچنین علاقه شخصی خودم نیز بود تا یک اثری را از خود به عنوان یادبود برای آیندگان قرار دهم که امیدوارم بتوانم مفید باشم .
در این وبلاگ من در زمینه های تخصصی خود و همچنین موضوعات حاشیه ای احتماعی و شخصی مطلب خواهم نوشت .

می 2012
ش ی د س چ پ ج
« Jan    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

سکوت

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۲۸, ۱۳۸۸

هوا اینقدر سرد بود که حتی توان حرف زدن نداشتم . با دست و پای بخ زده وارد خانه شدم که دیدم کنار پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می کند . از هوا گفتم و یخبندان بیرون , اما بی تحرک بیرون را تماشا می کرد . سپس از اوضاع بیرون و دعوای پسر بچه ها با هم , شکایت کردم و او باز هم ساکت بیرون را نگاه می کرد . از تعجبم به اینکه در این هوای سرد چگونه این همه جمعیت بیرون آمده گفتم , اما او باز هم آرام از پنجره به بیرون زل زده بود .از خودم گفتم , از زندگی , از او , از زندگیش … اینبار برگشت و لبخندی زد و رفت .

اکنون تو از در آمدی و از سرما شکوه می کنی و من ساکت کنار پنجره ایستاده ام , چون خودم دارم سرما را حس می کنم . از دعوای آدم ها در خیابان گله می کنی و من باز هم ساکت ایستاده ام چون خودم آنرا تماشا می کنم . از تعجبی که به خاطر تحرک مردم در خیابان ها , داری می گویی و من چون آنرا نظاره می کنم ساکت می مانم . اینبار از خودت می گویی و از زندگی ات , از من و زندگی ام ,با لبخندی از کنارت رد می شوم و می روم چون دیگر برایم اهمیتی ندارد .

نگرش دوم … ( قسمت دوم )

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۱۶, ۱۳۸۸

البته برای من فرقی نمی کرد آنروز کنار رودخانه خشک شده , به حرفهایش گوش کنم یا نه . به هر حال من منتظر بودم و بیکار و او هم مدام و یکریز از آسمون و زمین می گفت و فکر می کنم برای او هم فرقی نمی کرد که کسی به حرفهایش گوش مسپارد یا خیر .

من در حال و هوای خودم بودم , که جمله از آن پسرک من را به خود آورد , – چرا آدم ها اینقدر مسائل را سخت می کنند … – اگر چه حس می کنم هیچوقت معنی آنرا نفهمیده و تنها چیزی در ذهنش آمده بود و مثل بقیه حرف هایش آنرا بیان کرد .

وقتی به این حرف و عمق آن فکر کردم , تلخ بود . راستش سوالی بود که مدت ها آنرا فراموش کرده بودم . در گوشه کنار حافظه ام گم شده بود و من اصلا یادم نمی آمد که قبلا جواب آنرا پیدا کردم یا خیر . چیزی که مهم بود من در حال حاضر جواب آنرا نمی دانستم . وقتی مجموعه ای از خاطرات و تجربیات خود و دیگران را به سرعت مرور کردم , با شگفتی دریافتم که کمتر پیش آمده انسان ها راه های ساده و البته درست را انتخاب کنند . تناقضی جالب در زندگی روزمره بود . جایی که میشد با تاکسی کولر دار رفت مردم در صف اتوبوس های درب و داغون با آن هوای گرم از سر و کول یک دیگر بالا می رفتند . یا اصلا کمی عمیقتر فکر کنیم همیشه سعی می کنیم همه چیز را از سخت ترین راه باور کنیم . یا افکار خود را آنقدر پیچیده کنیم که هرگز توان درک آنرا پیدا نکنیم و آنوقت شروع کنیم به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان بیچاره .

چرا اینقدر زندگی را سخت می گیریم در صورتی با دو یا سه تا جمله کوتاه در ذهن می توان همه چیز را تعریف کرد , البته نمی خواهم بگویم بزنیم به در بیخیالی ولی شاید بشود از نگرشی دیگر به زندگی نگاه کرد . این نگرش به ما می گوید که زندگی و زمان و زمین و هوا و آسمان و سیارات و … نقشی در سرنوشت ما ندارد و این ما هستیم که با افکار و تصمیمات و ذهن زیستن را سخت یا آسان می کنیم .

نگرش دوم …

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ شهریور ۶, ۱۳۸۸

همیشه وقتی از پنجره نگاه می کنم دو چیز متفاوت می بینیم , اول آسمانی تاریک با نقاطی روشن که آنرا ستاره می گویند و دوم شهری نورانی با چراغ های رنگی .
اینکه واقعا چه می خواهم که هر از گاهی به سمت پنجره می روم , پرده را با دست کنار می زنم و به این دو تصویر خیره می شوم , خودم هم نمی دانم . شاید رویایی گم شده در دل این تناقض وجود دارد . شاید مثل آدمی هستم که جواب سوالی را دارد اما خود سوال را نمی داند .

به هر ترتیب , نگاه به دو منطقه از زمان که از هم دور هستند اما به هم وابسته , مخصوصا نقطه تلاقی افق ساختمان های بلند که چراغ های آن با نقاط نورانی آسمان تاریک برابری می کنند و هم قد است , شاید همه این ها چیزی را در من زنده می کند که می خواهم به آن برسم .

شاید به دنبال خودم می گردم , اینکه جای من اینجا در میان ساختمان ها و چراغ های رنگارنگ است , یا در آسمان تاریک کنار ستاره های کوچک . اینکه باید به دنبال گمشده ام در لابه لای سیمان های عظیم سر به فلک کشیده بگردم , با در لطافت حریر مانند شب .

نمی دانم , شاید هم فقط به دنبال یک ایده ئولوژی فلسفی می گردم , مثلا آیا باید از بالا به پایین نگاه کرد با از پایین به بالا . همیشه دقت کردم وقتی آدم ها روی زمین هستند به بالا نگاه می کنند اما وقتی به ارتفاع می روند به پایین نگاه می کنند . مثل اینکه آنها هم جایگاه خود را گم می کنند . یا مثل آدمی که جای خوابش عوض شده گیج و کلافه می شوند . یا آنها هم مثل من درگیر این تشویش می شوند که نمی دانند باید از پایین به بالا خیره شوند یا از بالا به پایین .

گاهی دوست دارم برای هر چیزی حد وسطی وجود داشت … اما نیست و فعلا من میان زمین هوا گم هستم . به هر حال مثل همیشه پرده را رها می کنم و به سر کارم بر میگردم بی آنکه بدانم چه زمانی دوباره به پای پنجره کشیده می شوم ….

فرهنگ نما

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۲۹, ۱۳۸۸

هنوز شن هایی که برای بنایی آشپزخانه آورده بود کف کوچه پخش بود . کیسه های خالی و پاره سیمان هم برای خودشان روی خاک ها سر می خوردند . یه یاالله گفت و وارد خانه شد .
عهد عیال به احترام بلند شدند و بچه ها پریدند بغلش . ساکش را گذاشت روی زمین و بچه هارا بغل کرد . سر حوض سر و صورتش را شست بعد با یک خیز نشست روی گلیم دستباف یادگار خانم جون که کف ایوان پهن شده بود .

یک لیوان کمر باریک چایی خوش رنگ و تازه دم اومد جلوش , به استکان خیره شد و زیر لب گفت : یعنی این هم فرهنگ هست ؟ حسابی تو فکر بود . اتفاق عجیبی برایش افتاده بود که امان حرف زدن و بلبل زبانی های هر روزش را ازش گرفته بود . استکان را بلند کرد … قلپ اول را هورت کشید , چشمانش را بست انگار ته دلش چیزی صدا کرد , استکان را گذاشت روی نعلبکی گل گلی جهیزیه زنش . کمی مکث کرد و این بار بدون هورت کشیدن دو سه تا قلوپ دیگه خورد .

انگار زبانش باز شد , گفت : می گم به نظرت ما آدم های با فرهنگی هستیم ؟
زنش کمی نگاهش کرد و گفت : خوب معلومه مرد . ما نا سلامتی ایرانی هستیم . همه ماها با فرهنگیم .
با لرزش محسوسی توی صداش جواب داد : دِ نه دیگه , اگه ما با فرهنگ بودیم صبح تا شب پشت سر مردم حرف و نا حرف نمی زدیم , اگه با فرهنگ بودیم که روزی ۲۰۰ بار تو سر این همسایه ها نمی زدیم که بگیم ما فلانیم , اگه با فرهنگ بودیم برای چیزی که نیسیتم این همه دروغ نمی بافتیم , اگه با فرهنگ بودیم شن هارو کف کوچه پهن نمی کردیم تا عالم و آدم بفهمند ما بنایی می کنیم و کلی آزار و اذیت کنیم , اگه با فرهنگ بودیم غیر خودمون واسه بقیه هم ارزش قائل می شدیم , خوب اونا هم انسان هستند , چقدر نشتسیم و بافتیم براشون … نه ما فقط ادای با فرهنگ ها را در میاریم …

چایی سرد شده اش را نیمه تمام گذاشت و گفت البته یک نفره هم نمی شود با فرهنگ شد ….

نگرش های متناقض

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۲۴, ۱۳۸۸

“می گفتند که شما از آن دسته آدم هایی هستید که بر سر تدبیر خود در زمانه جان می دهید … ”

نگاهش خشک شد بر روی زمین . سرش را خیلی سخت می توانست روی بدنش نگه دارد . خودش قبلا گفته بود که بعضی وقت ها آدم از شرم خجالت سرش ۲۰۰ کیلو می شود .
مدت ها گذشته بود اما می دانستم که او هم مثل همه ما هرگز فراموش نکرده بود . فراموش نکرده بود که نگاهش یخ زد . فراموش نکرده بود که زبانش بی روح شد و رنگ به رخسارش نبود .

دیرزمانی بود که با سینه ای سپر شده , سری بالا و چشمانی پر از غرور , می تازید که من این هستم و من آن هستم . خود را آنقدر بزرگ کرده بود که ما کوچیک تر ها فکر کردیم خداست . آنقدر خواند که من راست می گویم و من می دانم و من می فهمم که چشم های ما از هر طرف فقط او را می دید , گوشهایمان فقط صدای او را می فهمید .
من که هنوز یادم نرفته بود چند بار فقط بر سر من داد زد که از آن دسته آدم هایی باش که وقتی حرف می زنند بر سر آن جان می دهند .

گذشت زمانی که فهمیدم این قد و هیکل تراشیده که فخرش را برای فروختن از کوچه و پس کوچه های تنهایی شبانه می خرید , برای حرف خودش هم ریالی ارزش قائل نیست چه برسد جانش را , که کف آسفالت بریزد .
اینکه از فردایش همه چوب رسوایی اش را بدست گرفتند و گفتند فلانی روز بر سر ما می زند و شب بر سرش می زنند . اینکه می گفتند چطور ممکن است کسی که خودش حتی بلد نیست راه برود دویدن را به رخ دیگران بکشد . می گفتند …

حال مدت ها گذشته بود , تصادفی دیدمش در گوشه ای نجوا کنان آوازی می خواند , تنها و بی کس … دلم سوخت . روزگاری بود هر جا که می رفت برایش بلند می شدند و فریاد زنده باد می زدند . دلم سوخت که دیدم حتی از سر شرم سر از گریبان بالا نمی آورد . فقط بهش گفتم که تدبیر تو به اندازه باور خودت نبود …

خاطره

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۱۷, ۱۳۸۸

مدت زمانی گذشته بود …
صدای کسی نیز در نمی آمد …
همه ساکت و مبهوت بودن … مبهوت به چیزی که به آن فکر می کردند .
مسیر زیادی طی شده بود .
در ابتدا همه فکر می کردند که تمام مایحتاج خود را برداشته اند . برخی در زنبیل و ساک , برخی با یدک های چوبی . البته بودند کسانی که به جیب های خود قناعت کرده بودند . اما تفاوتی نمی کرد …

تفاوتی نمی کرد چون همه آنها چیزهایی را از دست داده بودند . چیز هایی که از آنها فکر اینکه آنرا روزی با خود آورده بودند , برایشان باقی مانده بود .
بعضی اصلا نمی دانستند این چیز ها را چگونه و کجا از دست داده بودند و بعضی ها می دانستند و تفکر اینکه توان بازگشت ندارند آزارشان می داد . چند نفری هم که توان بازگشت داشتند داشتند با خود کلنجار می رفتند و سبک و سنگین می کردند که فراموش کنند و بروند یا برگردند و بیاورند.

نمی دانم چگونه و چرا … اما همه تنها به عقب و از دست داده ها می اندیشیدند . چرا کسی به آن چیز هایی که برایش باقی مانده بود فکر نمی کرد . یا آنکه چه چیز هایی می توانست بدست بیاورد .
فکر کردم , بهتر است به جای همه آنهایی که از دست دادم , دیگران را به حال خود رها کنم و به فکر داشته ها و بدست آوردن هایم باشم .

بهروز

قدم سوم : شروع یک دیدگاه

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۴, ۱۳۸۸

سلام

اول از همه مرسی به خاطر تمام لطفی که به من و این وبلاگ داشتید و خوشحالم که این مطالب در داخل و خارج از وبلاگ بازخورد های مثبتی داشت و حداقل زمانی را برای تفکر به خودش اختصاص داد .

وقتی بحث اتفاقات به پایان رسید ,, حالا یک گوشه ای دیگر از شناخت شخصیتی مطرح می شود به اسم ” دیدگاه ” .

هر آدمی یک دیدگاه اصلی و بی نهایت دیدگار موضوعی در زندگی دارد . رشد دیدگاه ها از سنین ۶ یا ۷ سالگی شروع می شود و تا پایان عمر ادامه پیدا می کند . سرعت رشد دیدگاه کاملا دستی و توسط شخص تنظیم می شود .

اما به طور کلی دیدگاه چیست !!؟ مواجه با اتفاقات و تاثیر آن در مغز یک تفکر را می سازد که باعث درک بهتر شرایط و تعریف آن میشود . در واقع دیدگاه یک مترجم محیطی برای مغز است . هرچه دیدگاه باز تر و کاملتر باشد درک محیطی برای شخص بهتر , کاملتر و سریعتر است .

دیدگاه ها به تفکر بهتر در زندگی نیز کمک می کنند و کسانی که دیدگاه های کاملتری دارند , برنامه ریزی کامل تری هم دارند و همچنین شناخت آنها از دیگران , موضوعات و اتفاقات بیشتر است .

دیدگاه اصلی در واقع معرف نوع شخصیت و کاملتر درک شخصیتی فرد از محیط است . دیدگاه های موضوعی می توانند هر چیزی باشد که بسته به علم و تجربه آن فرد کامل و ناقص هستند . مثلا دیدگاه های سیاسی , اقتصادی , علمی و … هرچند ۲۰% تمام دیدگاه های موضوعی تاثیر پذیر از دیدگاه اصلی هستند و حتما همه شما شنیدید که می گویند دیدگاها شخصی هستند و این شخصی همان دیدگاه اصلی است .

پرورش دیدگاه اصلی بدون پیدا کردن وضعیت کنونی آن غیر ممکن است . برای اینکه بتوانید دیدگاه خود را در شرایط کنونی پیدا کنید , برای اینکار کافی است سعی کنید تفکری که بلافاصله در برخورد با اتفاقات دارید را درک کنید . مثلا وقتی یک خبر را می شنوید می بایست اولین تفکری که در ذهن شما می آید را پیدا کنید و حال یادداشت کنید و یا در ذهن بسپارید .همچنین تجسم اتفاقات مختلف ( برای آنان که قوه تخیل خوبی دارند ) می تواند کمک کند . خود را در شرایط مختلف قرار دهید و سپس دیدگاه خود را در آن شرایط پیدا کنید .

برای اینکه بتوانید دیدگاه خود را کاملتر کنید , بعد از شناخت آن , به ۳ چیز احتیاج دارید , علم ( مثلا مطالعه پیرامون آن موضوع ) , تجربه ( دریافت تجربه دیگران , یا تحلیل تجربیات شخصی ) , تفکر ( ساخت یک دیدگاه جدید و سعی در اجرای آن ) .

البته در بحث های پیشرفته راجب تک تک اینها صحبت خواهیم کرد و فعلا ما در بخش شناخت گام برمیداریم .

موفق باشید
بهروز

شب , سکوت , سرما

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۳, ۱۳۸۸

تقریبا داشت نیمه شب می شد . برف سنگینی که از دیروز صبح شروع به باریدن کرده بود , اکنون رام تر شده و نرم نرمک می بارید . خیابان کم کم خالی میشد و مردم از کنار مغازه ها بی اعتنا حرکت می کردند و فقط دنبال راهی برای رسیدن به خانه بودند تا از شر سرما و برف در امان باشند . دو و بعضی ها سه نفری یک چتر را مجبور می کردند تا از آنها در مقابل برف مراقبت کند . و آرام آرام و با خنده و شادی به سمت خیابان اصلی حرکت می کردند تا با هر وسیله ای که می شد خود را به خانه برسانند.

از آن تلاطم و طغیان ابتدای شب کاسته شد و دیری نگذشت که خیابان کوچک محله پایین شهر , که منطقه دنجی برای برپایی یکشنبه بازار بود , خلوت شد . انگار آسمان هم این فرصت را غنیمت دانست و برای پرکردن چاله های ایجاد شده بر اثر کفش های عابرین , سرعت برف را بیشتر کرد و چند دقیقه بیشتر نشد تا همه خیابان یکدست سفید شد .

در آن سوی خیابان و در انتهای کوچه بن بستی که فقط آنجا سطل های زباله وجود داشت , سگ های ولگرد به دنبال غذایی برای زندگی می گشتند . آنها هم عادت کرده بودند تا از پس مانده غذاهای انسان ها بخورند. و روزی خود را از سطل های زباله و زیر برف ها طلب کنند .

مغازه داره ها کم کم به فکر تعطیل کردند افتاند , چیزی به تحویل سال نو نمانده بود , آنها هم دوست داشتند کنار خانواده خود باشند . چراغهای مغازه ها یکی یکی خاموش می شد , صدای خرخر کرکره های آهنی تمام محیط را پر کرد و چیک چیک بسته شدن قفل ها , زیر صدایی زیبا به آخرین برف سال می داد . مغازه دار ها بعد از تعطیلی مغازه یقه پالتو خود را بالا می کشیدند , کلاه خود را تا بالای ابرو پایین می آوردند و با تبریک عید به همسایه های خود , راه خیابان اصلی را در پیش می گرفتند .

در حالی که همه در حال رفتن بودند , جوانی داشت به سمت انتهای خیابان , که منتهی به همان کوچه بن بست بود , می آمد . نگاه های تعجب آمیز مغازه دار ها وی را بدرقه می کرد , به اواسط خیابان که رسید دیگر هیچ مغازه ای باز نبود. تنها نور آنجا , چراغ های تیر برق کنار خیابان بود , که زیر برف سو سو می زدند و بعضی ها هم شکسته و مرده بودند .

جواد به سمت انتهای خیابان نرم و آرام حرکت می کرد , انگار داشت خودش را روی برف ها می کشید . پدر و مادر جواد ۱۰ سال پیش در یک سانحه رانندگی کشته شدند . او از همان ۱۰ سالگی یتیم شد و مهمان خیابان های بیرحم شهر و محله های عجیب و قریب پایین شهر بود .

کبودی دور چشمش حکایت از کتکی می کرد که صبح به خاطر دزدیدن یک سیب خورده بود . پالتوی پاره , کفش هایی که دهن باز کرده بودند , شلوار وسله شده , همه و همه او را به یک بی خانه مان تمام عیار تبدیل کرده بود .

به ساختمان ها و چراغ های خانه ها می نگرسیت و حسرت گرمای شومینه های سنگی را داشت و یک سوپ داغ , یا شاید دست نوازشگر کسی که او را مادر صدا کند . نگاه و یخ زده اش بلافاصله به خاطر برف به زمین دوخته می شد . کمی جلوتر وقتی نگاهش به سگ های ولگردی که داشتند از سطل های زباله غذا پیدا می کردند , افتاد از خوردن پشیمان شد , انگار ترجیح داد سهمش را به همان سگ های گرسنه بدهد.

در تاریک و روشنی آن طرف خیابان , روبروی مغازه ها , به دیوار تکیه داد و زانو های خود را بغل کرد , سرش را پایین آورد و با صدای آرام اشک می ریخت .

طفلکی آنقدر دلیل برای گریه کردن داشت که نمی دانست باید کدام را بهانه کند , مثل انسانی که کنار قبرستان برای همه مرده ها یک بار فاتحه می خواند , او هم برای تمام مشکلاتش گریه می کرد .

جواد در حال خود بود , که صدایی از کنارش بلند شد .سرش را بلند کرد ؛ پیرمردی گوژپشت , با مو و ریش های بلند و سفید , کلاهی که آدم را یاد عمو نوروز می انداخت هم سرش بود . فانوسی کم نور در دست داشت و کوله پشتی بر روی دوشش بود . پیرمرد لبخندی نرم و دلنشین بر لب داشت , با صدای آرام پرسید : می توانم اینجا بشینم جوان !؟

جواد با اشاره سر جواب مثبت داد و با نگاه اورا تعقیب کرد , پیرمرد ادامه داد : آخیش … چه قدر راه رفتم امروز . راستی سال تحویل شد ؟

جواد شانه هایش را بالا انداخت و با بی میلی گفت : چه فرق می کند …

پیرمرد لبخندی زد و گفت : فرق می کند جوان , اما حالا مهم نیست . حتم دارم گرسنه ای

چشمان جواد به تکه نانی که از کوله پیرمرد بیرون آمد افتاد و برقی زد , پیرمرد نان را به دو نیم تقسیم کرد و با هم مشغول خوردن شدند .

لحظاتی به سکوت گذشت , پیرمرد پرسید : می دانی چرا فرق می کرد ؟

جواد لحظه ای از خوردن باز ایستاد , با چشمانش سوال پیرمرد را جواب داد . پیرمرد ادامه داد : از چند لحظه پیش همه چیز از نو آغاز شد , درخت ها سبز می شوند , خورشید طلوع می کند , و از همه مهمتر زندگی دوباره آغاز می شود. این طور نیست جوان ؟

جواد لقمه را قورت داد , با صدای لرزان گفت : خوب بله , اما برای من که فرقی نمی کند . روز ها و ماهها همیشه همین شکلی خواهند ماند . صبح شب می شود , شب صبح , زندگی من هم فقط پرسه زدن بیهوده شده .

پیرمرد خندید و دستانش را باز کرد , نفس عمیقی کشید : آخیش … می بینی حتی هوا هم بهاری شده . بگذریم , چند سالت هست جوان ؟

- ۲۱ سال

- خانه ات کجاست ؟

- نمی دانم , تا حالا ندیدمش یا لااقل یادم نمی آید . تو چی خانه نداری ؟

- چرا , یه دونه بزرگش رو هم دارم

- پس چرا …

- خانه من زمین خداست , سقفش هم آسمان بی نهایت , درسته کمی سوراخ دارد و نم نم باران بر سر و صورتم می خورد اما خوب خدارا شکر که همین را دارم .

- اگر این باشد که تو می گویی , پس این خانه های کذایی به چه درد می خورد ؟ اینقدر انسان ها برایش تلاش می کنند و …

- آن ها فقط آلاچیقی کوچک در حیاط بزرگ دنیای ماست . می دانی آن آدمها در خانه ما زندگی می کنند و اصلا هم به روی خودشان نمی آورند .

جواد خندید و گفت پس با این حساب من خوشبخت ترین آدم زمینم .

پیرمرد لبخندی زد و گفت : مطمئن باش که هستی .

لبخند جواد خشک شد , رو به پیرمرد کرد و گفت : خودم را که گول نمی زنم .

سپس دوباره سرش را روی زانو هایش گذاشت و چشمانش را بست و آرام اشک ریخت .

صدای پیرمرد می آمد که می گفت : آن آدم ها برای به دست آوردن یک چیز , خیلی چیز های خوب دیگرشان را از دست می دهند . حال تو همه آن چیزهای خوب را داری , چون چیزی برای از دست دادن نداری .

جواد ناگهان تکانی خورد , گرمای خاصی را در پشت سرش حس می کرد . سرش را بالا آورد , صبح شده بود و این خورشید بود که بر سر او می تابید . خبری از آسمان برفی نبود , هوا صاف بود و پرندگان سرود تولد می خواندند .

جواد به یاد دیشب افتاد اما خبری از پیرمرد نبود , یک لحظه فکر کرد که همه را خواب دیده , اما جای پاهای مردی در روی برف ها مانده بود . . . . . .

بهروز

نسل جدید مدارک میکروسافت – MCITP

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۲, ۱۳۸۸

سلام .

بعد از استقبال گسترده علاقه مندان به علم های آکادمیک در سال ۲۰۰۰ , شرکت میکروسافت اقدام به ارائه مدارک تخصصی مختلفی در رشته های گوناگون کرد . که در این میان دو مدرک آن فوق العاده دارای اعتبار و شهرت جهانی شد . اول MCSD (Microsoft Certified Solution Developer ( که مربوط به مدرک مهندسی برنامه نویسی زبان تخصصی میکروسافت یعنی .net بود و دیگری MCSE (Microsoft Certified System Engineer ( که مدرک مهندسی سیستم های شبکه میکروسافت بود .

در سال ۲۰۰۳ مدرک MCSE با معرفی سرور ۲۰۰۳ ویندوز مانور بسیار قدرتمندی در دنیای اطلاعاتی و مدیریتی شبکه های کامپیوتری داد . یک سرور بسیار قدرتمند که خیلی زود جای سرور نسبتا ضعیف و ناکارامد ۲۰۰۰ این شرکت را گرفت . علاقه مندان به سمت مدرک جدید میکروسافت که تمام دروس آن تغییر پیدا کرده کرده بود حرکت چشمگیری را آغاز کردند و به سمت این مدرک با نام MCSE 2003 که دارای دو مدل Security و Messaging بود , روانه شدند .

از سال ۲۰۰۳ تا سال ۲۰۰۸ اشخاص زیادی سعی در گذراندن امتحانات میکروسافت داشتند که روز به روز سخت تر و سخت تر می شد . درواقع این روند افسار گسیخته ای بود که میکروسافت تنها راه حل کنترل آنرا در دشوار برگزار کردن امتحانات یافته بود . حتی ایجاد شبیه ساز – Simulator – در امتحانات سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ به بعد هم نتوانست جلوی هجوم جوانان را به سمت این مدارک بگیرد .

حال تنها یک راه باقی می ماند , بستن پرونده MCSE برای همیشه . . .

اینک نسل جدید مدرک مهندسی شبکه های کامپیوتری میکروسافت متولد شد , چیزی که اسم آنرا MCITP یا Microsoft Certified IT Professional نامیدند .

این مدرک یکی از بزرگ ترین و معتبر ترین مدارک مدیریت سیستم های شبکه تحت میکروسافت است که از نظر علمی شخص دریافت کننده را در رتبه بالایی قرار خواهد داد .
با اینکه تعداد امتحانات این مدرک کمتر از MCSE شده و همچنین مباحث جدیدی را مطرح می کند , اما شدیدا توصیه می شود برای گرفتن MCITP حتما دروس MCSE مطالعه شود . شاید این نقطه کنترل این مدرک باشد تا هر کسی نتواند از ابتدا به ساکن به سمت MCITP خیز بردارد .

MCITP دارای دو مدرک مجزا است که یکی در سطح مقدماتی با نام MCITP Administrator با ۳ امتحان و دیگری در سطح پیشرفته با نام MCITP Enterprise Administrator با ۵ امتخان , است .

برای کسانی که توانستند MCSE 2003 را دریافت کنند , می توانند تنها با ۳ امتحان مدرک MCITP Enterprise Administrator بگیرند .

دروس دوره MCITP Administrator بدین شرح است :

Exam 70-642 TS: Windows Server 2008 Network Infrastructure Configuring
Exam 70-640 TS: Windows Server 2008 Active Directory, Configuring
Exam 70-646 PRO: Windows Server 2008 Server Afministrator

دروس دوره MCITP Enterprise Administrator بدین شرح است :

Exam 70-640 TS: Windows Server 2008 Active Directory, Configuring -
Exam 70-642 TS: Windows Server 2008 Network Infrastructure Configuring -
Exam 70-643 TS: Windows Server 2008 Applications Infrastructure Configuring -
Exam 70-620 TS: Windows VISTA Configuring -
Exam 70-647 PRO: Windows Server 2008 Enterprise Configuring

به نظر من شاید مهمترین نکته مورد توجه در این مدرک جدید بودن آن باشد که همواره یک متخصص شبکه باید در بالاترین سطح علم روز قرار گیرد . سعی می کنم به خاطر سوالات متعددی که از من پیرامون مدارک میکروسافت و سیسکو میشود , هر از گاهی راجب آنها صحبت کنم .

سبز باشید
بهروز

معرفی Open Systems Interconnection یا لایه های قدرتمند OSI :

نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۱, ۱۳۸۸

احتمالا بارها و بارها در خلال کار با شبکه , یا برخورد با آنها از اسم OSI را شنیده اید و همیشه به دنبال آن بوده اید که بفهمید این لایه های قدرتمند واقعا چی هستند . از OSI برای طراحی و پیاده سازی شبکه های کامپیوتر در سطح زیر ساخت ارتباطی انجام می شود . در واقع می توان اینگونه بیان کرد , که تمام شبکه های کامپیوتری بر اساس ۷ لایه OSI , طراحی شده و کار می کنند .

این ۷ لایه که به صورت ستونی قرار داردند , از بالا به پایان عبارتند از : Application , Presentation , Session , Transport , Network , Data Link , Physical .

هر لایه در این مدل ۷ لایه ای شامل سرویس ها و عملیاتی است که در برقراری یک ارتباط از ابتدا تا انتها موثر هستند . لازم به ذکر است که برقراری ارتباط از مرحله ۷ شروع شده و به مرحله ۱ می رسد . به صورت مثلا در لایه ۷ ابتدا نوع ارتباط , نوع خطاها و تمامی مسائل ارتباطی چک شده , مثلا اینکه آیا شبکه بر اساس سیگنال های الکترونیکی است یا امواج رادیویی و … , سپس به لایه ۶ رفته و عملیات های دیگر بر روی آن انجام خواهد شد . این مراحل تا لایه ۱ که بخش نرم افزاری است ادامه پیدا می کند .

در سال ۱۹۷۷ شرکت American Natural Standards Institute با نام اختصاری ANSI , استاندارد طراحی شبکه OSI را ثبت کرد . گروه DISY که در روی شبکه های جهانی فعالیت می کردند در شرکت ISO , International Organization for Standardization تواسنتند OSI را برای استفاده و شروع به کار آماده سازی کنند و به این ترتیب بود که در ۱۲ اکتبر سال ۱۹۷۹ مدل OSI آماده استفاده شد , که در دو بخش عرضه شد , اول مدل شبیه سازی شبکه ها که همان ۷ لایه معروف است و دوم پروتکل های داخل آنان است .

با شروع به کار OSI , شبکه ها نظم خاصی پیدا کردند . و تمامی شرکت های سازنده تجهیزات ملزم شدند تا طبق Reference ISO 7498 تجهیزات خود را هماهنگ کنند . در این ۷ لایه تعریف شده , هر کدام وظیفه خاطی بر روی بخش از ارتباط را بر عهده دارند .