نوشته شده توسط بهروز در تاریخ مرداد ۳, ۱۳۸۸
تقریبا داشت نیمه شب می شد . برف سنگینی که از دیروز صبح شروع به باریدن کرده بود , اکنون رام تر شده و نرم نرمک می بارید . خیابان کم کم خالی میشد و مردم از کنار مغازه ها بی اعتنا حرکت می کردند و فقط دنبال راهی برای رسیدن به خانه بودند تا از شر سرما و برف در امان باشند . دو و بعضی ها سه نفری یک چتر را مجبور می کردند تا از آنها در مقابل برف مراقبت کند . و آرام آرام و با خنده و شادی به سمت خیابان اصلی حرکت می کردند تا با هر وسیله ای که می شد خود را به خانه برسانند.
از آن تلاطم و طغیان ابتدای شب کاسته شد و دیری نگذشت که خیابان کوچک محله پایین شهر , که منطقه دنجی برای برپایی یکشنبه بازار بود , خلوت شد . انگار آسمان هم این فرصت را غنیمت دانست و برای پرکردن چاله های ایجاد شده بر اثر کفش های عابرین , سرعت برف را بیشتر کرد و چند دقیقه بیشتر نشد تا همه خیابان یکدست سفید شد .
در آن سوی خیابان و در انتهای کوچه بن بستی که فقط آنجا سطل های زباله وجود داشت , سگ های ولگرد به دنبال غذایی برای زندگی می گشتند . آنها هم عادت کرده بودند تا از پس مانده غذاهای انسان ها بخورند. و روزی خود را از سطل های زباله و زیر برف ها طلب کنند .
مغازه داره ها کم کم به فکر تعطیل کردند افتاند , چیزی به تحویل سال نو نمانده بود , آنها هم دوست داشتند کنار خانواده خود باشند . چراغهای مغازه ها یکی یکی خاموش می شد , صدای خرخر کرکره های آهنی تمام محیط را پر کرد و چیک چیک بسته شدن قفل ها , زیر صدایی زیبا به آخرین برف سال می داد . مغازه دار ها بعد از تعطیلی مغازه یقه پالتو خود را بالا می کشیدند , کلاه خود را تا بالای ابرو پایین می آوردند و با تبریک عید به همسایه های خود , راه خیابان اصلی را در پیش می گرفتند .
در حالی که همه در حال رفتن بودند , جوانی داشت به سمت انتهای خیابان , که منتهی به همان کوچه بن بست بود , می آمد . نگاه های تعجب آمیز مغازه دار ها وی را بدرقه می کرد , به اواسط خیابان که رسید دیگر هیچ مغازه ای باز نبود. تنها نور آنجا , چراغ های تیر برق کنار خیابان بود , که زیر برف سو سو می زدند و بعضی ها هم شکسته و مرده بودند .
جواد به سمت انتهای خیابان نرم و آرام حرکت می کرد , انگار داشت خودش را روی برف ها می کشید . پدر و مادر جواد ۱۰ سال پیش در یک سانحه رانندگی کشته شدند . او از همان ۱۰ سالگی یتیم شد و مهمان خیابان های بیرحم شهر و محله های عجیب و قریب پایین شهر بود .
کبودی دور چشمش حکایت از کتکی می کرد که صبح به خاطر دزدیدن یک سیب خورده بود . پالتوی پاره , کفش هایی که دهن باز کرده بودند , شلوار وسله شده , همه و همه او را به یک بی خانه مان تمام عیار تبدیل کرده بود .
به ساختمان ها و چراغ های خانه ها می نگرسیت و حسرت گرمای شومینه های سنگی را داشت و یک سوپ داغ , یا شاید دست نوازشگر کسی که او را مادر صدا کند . نگاه و یخ زده اش بلافاصله به خاطر برف به زمین دوخته می شد . کمی جلوتر وقتی نگاهش به سگ های ولگردی که داشتند از سطل های زباله غذا پیدا می کردند , افتاد از خوردن پشیمان شد , انگار ترجیح داد سهمش را به همان سگ های گرسنه بدهد.
در تاریک و روشنی آن طرف خیابان , روبروی مغازه ها , به دیوار تکیه داد و زانو های خود را بغل کرد , سرش را پایین آورد و با صدای آرام اشک می ریخت .
طفلکی آنقدر دلیل برای گریه کردن داشت که نمی دانست باید کدام را بهانه کند , مثل انسانی که کنار قبرستان برای همه مرده ها یک بار فاتحه می خواند , او هم برای تمام مشکلاتش گریه می کرد .
جواد در حال خود بود , که صدایی از کنارش بلند شد .سرش را بلند کرد ؛ پیرمردی گوژپشت , با مو و ریش های بلند و سفید , کلاهی که آدم را یاد عمو نوروز می انداخت هم سرش بود . فانوسی کم نور در دست داشت و کوله پشتی بر روی دوشش بود . پیرمرد لبخندی نرم و دلنشین بر لب داشت , با صدای آرام پرسید : می توانم اینجا بشینم جوان !؟
جواد با اشاره سر جواب مثبت داد و با نگاه اورا تعقیب کرد , پیرمرد ادامه داد : آخیش … چه قدر راه رفتم امروز . راستی سال تحویل شد ؟
جواد شانه هایش را بالا انداخت و با بی میلی گفت : چه فرق می کند …
پیرمرد لبخندی زد و گفت : فرق می کند جوان , اما حالا مهم نیست . حتم دارم گرسنه ای
چشمان جواد به تکه نانی که از کوله پیرمرد بیرون آمد افتاد و برقی زد , پیرمرد نان را به دو نیم تقسیم کرد و با هم مشغول خوردن شدند .
لحظاتی به سکوت گذشت , پیرمرد پرسید : می دانی چرا فرق می کرد ؟
جواد لحظه ای از خوردن باز ایستاد , با چشمانش سوال پیرمرد را جواب داد . پیرمرد ادامه داد : از چند لحظه پیش همه چیز از نو آغاز شد , درخت ها سبز می شوند , خورشید طلوع می کند , و از همه مهمتر زندگی دوباره آغاز می شود. این طور نیست جوان ؟
جواد لقمه را قورت داد , با صدای لرزان گفت : خوب بله , اما برای من که فرقی نمی کند . روز ها و ماهها همیشه همین شکلی خواهند ماند . صبح شب می شود , شب صبح , زندگی من هم فقط پرسه زدن بیهوده شده .
پیرمرد خندید و دستانش را باز کرد , نفس عمیقی کشید : آخیش … می بینی حتی هوا هم بهاری شده . بگذریم , چند سالت هست جوان ؟
- ۲۱ سال
- خانه ات کجاست ؟
- نمی دانم , تا حالا ندیدمش یا لااقل یادم نمی آید . تو چی خانه نداری ؟
- چرا , یه دونه بزرگش رو هم دارم
- پس چرا …
- خانه من زمین خداست , سقفش هم آسمان بی نهایت , درسته کمی سوراخ دارد و نم نم باران بر سر و صورتم می خورد اما خوب خدارا شکر که همین را دارم .
- اگر این باشد که تو می گویی , پس این خانه های کذایی به چه درد می خورد ؟ اینقدر انسان ها برایش تلاش می کنند و …
- آن ها فقط آلاچیقی کوچک در حیاط بزرگ دنیای ماست . می دانی آن آدمها در خانه ما زندگی می کنند و اصلا هم به روی خودشان نمی آورند .
جواد خندید و گفت پس با این حساب من خوشبخت ترین آدم زمینم .
پیرمرد لبخندی زد و گفت : مطمئن باش که هستی .
لبخند جواد خشک شد , رو به پیرمرد کرد و گفت : خودم را که گول نمی زنم .
سپس دوباره سرش را روی زانو هایش گذاشت و چشمانش را بست و آرام اشک ریخت .
صدای پیرمرد می آمد که می گفت : آن آدم ها برای به دست آوردن یک چیز , خیلی چیز های خوب دیگرشان را از دست می دهند . حال تو همه آن چیزهای خوب را داری , چون چیزی برای از دست دادن نداری .
جواد ناگهان تکانی خورد , گرمای خاصی را در پشت سرش حس می کرد . سرش را بالا آورد , صبح شده بود و این خورشید بود که بر سر او می تابید . خبری از آسمان برفی نبود , هوا صاف بود و پرندگان سرود تولد می خواندند .
جواد به یاد دیشب افتاد اما خبری از پیرمرد نبود , یک لحظه فکر کرد که همه را خواب دیده , اما جای پاهای مردی در روی برف ها مانده بود . . . . . .
بهروز
دسته: شخصی |
بدون دیدگاه »
برچسب: